تبليغاتX
بـی سببــی

یک شعر از سیمین بهبهانی

چه پای سختی فشرده ام!

به زنده ماندن درین دیار

چه پای سختی فشرده ام

چه مرگ ها آزموده ام

ولـی ـ شگفتاـ نمرده ام!

غم عزیزان و دوستان

ـ یکی به غربت ،یکی به بند ـ

چنین نفس گیر مانده دیر

چو یار سنگین به گرده ام

نه یک ،نه دو،بل که بارها

به سوگ یاران نشسته ام

ز خیل مژگان به پشت دست

سرشک خونین سترده ام

به قتل عام فجیع باغ

کلام تلخم شهادتی است

نداده ام دست گل به آب

به خاک ،اما،سپرده ام

اگر چه در چشم بد کنش

سلاله ی سم و سوزنم

به سخت جانی ،ولی،چو کاج

به خاک خود پا فشرده ام

به فسفرین استخوان خویش

هنوز کبریت می کشم

عدو مبادا گمان برد

که چون شراری فسرده ام

من آن شبانم که گر شبی

فغان برآرم که "آی گرگ!"

به روز،دشمن یقین کند

که گرگ را دوش خورده ام...

 

(توضیح:شعر فوق در روزنامه های کشور به چاپ رسیده است)
!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 20:33 | 86/06/16

RSS