اقتصاد ایرانی چقدر ارزان است

در این سالها هر بار که جنس یا کالایی به درد تورم گرفتار شد، ما تازه یادمان آمده که اولا اقتصادی هست. بعد هم یادمان می آید برای این اقتصاد فکری هم بکنیم. بعدتر هم یادمان می آید که چه ها کردیم تا به دست خود این بیمار را سالی هزار بار رو به موت کنیم. ما چقدر توانایی داریم! چقدر خوب بلدیم پایه های انسجام، استقلال و خودکفایی کشور را اینچنین به هم بریزیم! نمی گویم که هیچ چیز بارمان نیست. اتفاقا به یمن تحولات و مصایب و مشکلاتی که در حوزه ی اقتصاد داریم، کارشناسانی بروز و ظهور یافته اند که از دانش زیادی در این حوزه برخوردارند. اما همین کارشناسان وقتی به عنوان مشاور، سیاستمدار و یا هر چیز دیگری تحت این عنوان دور هم جمع می شوند نمی توانند مسایل علمی را به عمل تبدیل کنند. پس این که گفته می شود توانایی زیادی در بر هم زدن این پایه ها داریم، اغراق نیست!
حالا دیگر کسی از رشد اقتصادی این کشور جهان سومی که از قضای روزگار نفت و اغلب منابع خدادادی هم دارد، سخن نمی گوید. همه ی راهکارها برای "خروج" از وضعیت "بحرانی" است. خروج از وضعیتی که مثلا گوجه ی هزار تومانی دو هزار تومان نشود، سیب 700 تومانی 1200 تومان نشود، مسکن 50 میلیونی 100 میلیون تومان نشود و... .
همه ی این ها شرایط حداقلی است. برای من و شما و ملتی که پول نفت تا بی نهایت تنبل اش کرده و کمی هم مغرور که تا جایی که می تواند از زیر کار در برود.
اجناس گران است، عوارض آب، برق، تلفن و گاز گران است، اجاره خانه، پوشاک، وسایل ضروری، هزینه ی تحصیل و بهداشت و ... همه چیز گران است. اما کسی نیست که به طور جدی به این مقوله اعتراض کند. تنها اقدام مهم شهروندان گپ و گفت و گو در خودروهای عمومی و شخصی است که روزگاری است به میتینگ سیار مسایل اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و غیره تبدیل شده است. شاید جای نگرانی نباشد. چون هنوز هم نفت هست و منابع کشور به ته نکشیده. نفت هم در بازارهای جهانی روزبه روز گران تر می شود. پس می شود خوشبین بود و از این بحث ها سرسری گذشت. چون همه چیز به همین سادگی حل خواهد شد و روزی کسی خواهد آمد تا اقتصاد این کشور پر استعداد از منابع زیرزمینی را نجات دهد!
وقتی این دیدگاه وجود دارد، بنابراین عجیب هم نباید باشد که دولتمردان و سایر مسوولان مربوطه فکر کنند که که می توانند با یک گفت و گوی زنده ی دو ساعته ی تلویزیونی به 70 میلیون ایرانی تسلا دهند و به خاطر برخی نارسایی ها از آن ها عذرخواهی کرده و فکر کنند با این کار مشکل اقتصاد ایران حل می شود. عجیب نیست وقتی سیب زمینی،بادمجان، گوشت و سایر اقلام مصرفی گران می شوند این محصولات وارد می شود تا برای مدتی کوتاه آب ها از آسیاب بیفتد و از حجم نارضایتی ها کم شود. وقتی ما می خواهیم سریع همه چیز حل و فصل شود( حتی اگر اثرش کوتاه مدت باشد) عکس العمل و واکنش مسوولان به این کنش شهروندان عجیب نیست.
ما به روزمرگی ها و اجرای برنامه های یکی دو روزه، متنوع و جورواجور عادت کرده ایم و متولیان امر هم چیزی که غیر واقع بینانه و صرفا برای خوشآمد عموم است را اجرا می کنند، و این جریان همچنان ادامه دارد و دوره می شود.
ما دلمان برای اقتصاد و زیر ساختهای آن نمی سوزد. به همین تغییر و تحولات متعدد و پی در پی دل خوش کرده ایم.
وقتی اجناس گران نباشد، موضوع مشترکی هم برای برقرار کردن دیالوگ اجتماعی نداریم. چون فرهنگ و مباحث مربوط به آن جزو دغدغه هایمان نیست. پس می شود مقوله ای به نام "اقتصاد" را نادیده گرفت و حتی آن را قربانی و فدا کرد تا از این طریق هم گفت و گو کنیم و هم شاهد تغییر و تحول یا تنوع در میان این همه روزمرگی ها باشیم!!
ما اینچنینیم! اگر آیندگان ما نیز اینگونه باشند دیگر کسی ما را به خاطر امروزمان شماتت نخواهد کرد. به شرطی که آیندگان ما هم نفت داشته باشند یا حداقل منبع زیرزمینی دیگری که بتواند آن ها را هم خوشبین و خوش باور و کوته نگر بار بیاورد.
بگذریم، بحث در مورد "اقتصاد" خریداری ندارد.هر چقدر هم که ارزان باشد!
مدلی از حقوق بشر در ایران!!
"بابا" یی که نمی توانست "نان" بدهد
از راننده می خواهم مرا تا مسیری برساند. خیابان های رشت طبق معمول شلوغ و پرترافیک است. راننده پشت هم و بدون وقفه برای بقیه مسافران درباره مشکلات جامعه حرف می زند.پشت هم به سیگارش پک می زند و پشت هم سری به نشانه ی تاسف تکان می دهد. دارد به شرح زندگی مرد جوانی می پردازد.اینگونه:
- آره خانم .من مدیر بازنشسته ی آموزش و پرورش هستم . به همین خاطر شرح زندگی تاسف بار این مرد را در جایی نوشته و فتوکپی کرده ام و به اکثر خانه ها ریخته ام تا مردم بخوانند و بدانند.
- مردم ؟!(پوزخندی می زند) چه می دانند؟!( این را زن مسافر می گوید.)
- راننده ادامه می دهد: ۴۲ سالش بود.زن و یک دختر ۶ ساله داشت.از کار بیکار شده بود و در به در دنبال کار می گشت.از آن دست آدم هایی بود که زیر بار منت کسی نمی رفت و تکیه اش به خودش بود.تا این که در همین ایام بی پولی دختر شیرین زبانش به وی گفت: بابا دوست دارم برایم هندوانه بخری. او هم اگر چه پولی در بساط نداشت اما به دخترک قول داد تا خواسته اش را فردا برآورده کند. یک روز گذشت و شب تنها جواب پدر به خواست دختر دستان خالی است. چون او موفق به پیدا کردن کار روزانه و کارمزدی هم نشده. باز هم خواهش دختر و قول پدر، اما فردا هم به همین منوال می گذرد تا پدر شرمنده تر از هر زمان دیگر از ته دل دعا کند که کاش بابا نباشد تا رنج نان را به جان بخرد. روز سوم مرد به همسرش می گوید: اگر می توانی امشب زودتر دخترمان را بخوابان تا من شب که آمدم شرمنده ی چشمان معصوم اش نباشم... . شب فرا می رسد. مرد روز سوم هم خسته از تلاش بیهوده برای دستیابی به کار، آرام و بی صدا به خانه می آید. ناگهان چهره ی شاد کودکش را می بیند که با شادمانی به سویش می آید." بابا متشکرم که برایم هندوانه خریدی."! مرد با تعجب به همسرش می نگرد.حقیقت دارد؟بله! این را زن می گوید و ادامه می دهد که صبح آن روز که رفته زباله ها را دم در بگذارد روی سطل زباله همسایه هندوانه نیمه شده ای را می بیند.پس بی سر و صدا و بدون اینکه کسی او را ببیند هندوانه را برداشته و با شستن آن قاچی را به دخترش می دهد و ادعا می کند که آن را پدرش در شب گذشته خریده!. این ماجرا مرد را به شدت افسرده می کند...
صبح فردا همسایه ها صدای جیغ و فریاد زنی را می شنوند که از همسایه ها طلب کمک می کند. صحنه ی دردناکی است. مرد 42 ساله یا بهتر بگویم بابای بی پول خود را حلق آویز کرده و به زندگی اش پایان می دهد. در گوشه ای از اتاق یادداشتی از وی به این شرح به چشم می خورد:
به نام خدا
از بزرگ ترین گناهان کبیره قتل نفس(خودکشی) است.
اما آیا من سزاوارم که بعد از 42 سال زندگی صادقانه و شرافتمندانه نمی توانم یک قاچ هندوانه برای کودکم بخرم؟! پس مرگ بهتر از این زندگی است...
و راننده می گفت و می گفت. که ای کاش مسوولین و افسوس که او و... . اما من از ای کاش و افسوس و حیف و... تمام کلمات شبیه به این متنفرم. کلماتی که به احمقانه ترین شکل می خواهند تقصیر و ندانم کاری های من و شما ایرانی و مدیران برج عاج نشین کشور را توجیه کنند. تنها کلمه ای که آن لحظه در ذهنم دوران داشت "ایران" و "ایرانی" بود. بر ما چه می رود...؟
پی نوشت۱: لعنت به ترافیک.
پی نوشت ۲ : این روزها دولت در فکر برگرداندن ساعت رسمی کشور به وضعیت سابق است. همچنین فکر می کند که با وام ۱۰۰ تا ۵۰۰ هزار تومانی همه ی مشکلات مردم حل می شود. چقدر خودش را خسته می کند!
پی نوشت ۳ (بی ربط): شما رو دعوت می کنم به خواندن مطالبی از اکبر اعلمی بد نیست بخوانید.
بعضی از شعرها رو هر چقدر می خونم خسته نمی شم.نمونه اش این شعر نصرت(رحمانی)، شاعر گیلانی .
انهدام
این روزها
اینگونه ام، ببین؛
دستم، چه کند پیش می رود، انگار
هر سطر باکره ای را سروده ام
پایم چه خسته می کشدم، گویی
کت بسته از خم هر راه رفته ام
تا زیر هر کجا حتی شنوده ام
هر بار شیون تیر خلاص را
ای دوست
این روزها با هر که دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر
وقت خیانت است
انبوه غم حریم و حرمت خود را
از دست داده است
دیریست هیچ کار ندارم
مانند یک وزیر
وقتی که هیچ کار نداری
تو هیچ کاره ای
من هیچ کاره ام یعنی که شاعرم
گیرم از این کنایه هیچ نفهمی
این روزها
اینگونه ام
فرهاد واره ای که تیشه ی خود را
گم کرده است
آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید
- یک جنگجو که نجنگید
اما... شکست خورد
نصرت رحمانی
گزارشي از پاسخ به نامه هاي مردمي پس ازيک سال از سفر رييس جمهور به گيلان

از شعار تا واقعيت مردی از جنس مردم
فرشته رضايي - هر چند که ترکيب هيات دولت مغايرت زيادي با شعار«کابينه ي 70 ميليوني» رييس جمهور دارد، کابينه اي که در آن تنها نماينده ي يک جريان و تفکر وجود دارد، نه همه ي گروه ها و طيف ها. اما محمود احمدي نژاد در طول سه سال از عمر فعاليت کاري اش در مقام رييس جمهور لااقل نشان داد که نحوه ي بازي سازي از 70 ميليون ايراني را بلد است. او نه به سياق روساي جمهور گذشته، بلکه به شيوه ي خود حکمراني مي کند. حين سخنراني فقط متکلم وحده نيست، از مردم راجع به مهم ترين مسايل کشور و بين الملل سوال مي کند، منتظر جواب بلند و رساي آنان طوري که همهي عوامل«استکبار جهاني» بشنوند مي ماند، به ميان مردم رفته و نوع بيان و ريتم صحبت اش چون مردم کوچه و بازار است، سرزده به مناطق محروم و عقب مانده مي رود و دست نوازشش همواره شامل حال کودکان مناطق دور افتاده است، از مردم مي خواهد تا مشکلاتشان را با صداي بلند فرياد بزنند تا او که در پايتخت نشسته آن را بشنود، او همهي اين کارها را فقط به خاطر يک کلمه انجام مي دهد؛ «مردي از جنس مردم» سمبل و نماد باورهاي مردي است که مردم باوري اش هنوز در عرش باقي مانده . به اين سبب براي باور پذير کردن آن رنج سفرهاي گاه و بيگاه به مناطق مختلف کشور را به جان خريده، تا هنوز هم تا پس از سه سال از دوران دولتش، از زن ها و مردهاي ده کوره هاي ايران بشنود که او(احمدي نژاد) مثل ماست، خاکي و از جنس مردم.
احمدي نژاد هر چقدر که در عرصه ي بين المللي به عدم رعايت مناسبات فراملي متهم مي شود و نحوه بيانش طوري است که شبهات فراواني را درمورد تهديد يا فرصت بودن کشوري همچون ايران ايجاد مي کند، همانقدر و بلکه بيش از آن در عرصه ي داخلي نحوه ي بازيسازي از 70 ميليون ايراني و مشارکت و همراه كردن آنان با برنامه هاي خويش را بلد است.
او تحقق روياهايش را نه در کاخ رياست جمهوري و نه در انجام روابط بين المللي ، بلکه در شهرها و روستاهاي دور افتاده مي بيند. برخلاف روساي جمهور گذشته، مي داند هر فرد و شهروندي را چگونه راضي نگه دارد که پس از سه سال همچنان او را رييس جمهور مردمي و حامي محروحان و مستضعفان بخوانند. حتي اگر اين رييس جمهور نتوانسته باشد پول نفت را بر سر سفرههاي آنان ببرد.
بنابراين عجيب نيست وقتي که او پشت ميزهاي ساده ي تحرير مي نشيند و پذيراي جمعي از ساکنان محروم مي شود و مانند يک مشاور و طبيب به صحبت هايشان گوش فرا مي دهد. اشک ها و لبخندها و غم هاي آنان را مي بيند و خوب مي داند ثبت نام دختر خردسال محروم بوشهري در مهد کودک و کمک بلاعوض حدود 100 هزار توماني به افراد نيازمند در بازار سياست ايران چه معني مي دهد؟
عجيب هم نبايد باشد وقتي که انتقاد صاحبنظران و کارشناسان راجع به اين شيوه ي حکومت داري براي رييس دولت نهم خالي از معنا باشد. رييس جمهوري که قصد دارد مواضع و روابط ديپلماتيک خود را در سفرهاي استاني و از زبان مردم به گوش دنيا برساند. حتي اگر راجع به مساله ي مهمي چون انرژي هسته اي باشد. حتي اگر مخاطبش كشورهاي عضو شوراي حكام باشد. و... فرقي نمي کند، محمود احمدي نژاد سه سال است که تلاش خستگي ناپذيري از خود نشان مي دهد تا تئوري مردم باوري اش را به سمع و نظر همه ي دنيا برساند.
پس اگر منتقدان برنامه هاي رييس جمهور، طرح سفرهاي استاني و رسيدگي به مشکلات جزيي مردم را جزو پروژه هاي تبليغاتي وي براي دوره ي بعد رياست جمهوري و استفادهي ابزاري از احساسات مردم بنامند، هم اهميتي براي وي ندارد. او همچنان يکه تاز اين ميدان است تا به عقيده ي همفکرانش«سطح توقعات» مردم را آنقدر بالا ببرد که دولت پس از وي روزهاي سختي را بگذراند. روزهايي که معلوم نيست معادلات جهاني چه خوابي براي نفت مي بيند و قيمت آن به چه ميزان خواهد بود؟ روزهاي سخت براي سيستمي ناتوان که آن گونه كه پيداست تمام زورش را در دولت فعلي مي زند، زوري که برآمده از افزايش پول نفت، خالي کردن حساب ذخيره ي ارزي و افزايش هزينه هاي جاري دولت است، معلوم نيست اين قطار پر انرژي خدمت رساني، مصرف سوختش تا کجا خواهد بود؟!
بقیه را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
ايام عيد رو دوست دارم در بي خبري و حاشيه بگذرونم.تنها خبر قابل عرضي كه دارم پخش يه فيلم ضد ديني ديگه به نام "فتنه" و دوباره آشوب و بلواست.فقط مي تونم بگم متاسفم.براي تمام گروههايي كه شعار "مرگ بر ..."سر مي دن!خوبيش فقط اين بود كه شوراي حقوق بشر سازمان ملل سريع قطعنامه ي منع هتك حرمت عليه اديان رو تصويب كرد. اما اين ايام تعطيلي بد نديدم كه تعدادي از شعرهام رو بذارم اينجا.البته بازم مي گم.هيچ ادعايي در زمينه ي شعر ندارم.
چند شعر از خودم!

می آیی و می روی
می روی و می آیی
تنهایی تنهایی
تن
هایی
از آخر هم مال خودم نبودم
مال هیچ کس
مال هیچ، بودم
هیچ فقط بودم
کس نبودم
بی خیال!
در دایره ی قسمت ما نقطه ی پرگار هم نیستیم!
پایم دل نمی داد،دلم پا نمی داد
تنهایی تند تند می رفت و می آمد
با خود شیفتگیِ کودکانه اش
اما پایم دل نمی داد و دلم پا نمی داد، خسته تر از اینها بود
خسته تر از تنهایی
خسته تر از شوق آمدن و رفتن
دویدن و لی لی کردن روی متروکِ ذهن
ذهن که نبود
گاراژ بود
پارکینگ بی عوارض بی متفرقه بود
یا خیال می کرد که خیلی بود!
یک پدر خوانده ی متعهد
یک پدر سوخته ی غیر متعهد
آه،" زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد"!
سهراب هم نمی دونست
نه از زندگی، نه خانه ی دوست!
نه آدرس یک تنهایی که حرص پرشدن اش دنیا را برداشته!
سهراب باید بداند؟!
وقتی به خدا ربطی ندارند
خدا که هیچ ربط ندارد
ربطش هیچ خدا ندارد ندارد
این دل سینما نرفته ام
هر روز می نشیند و به این فیلم تکراری به دقت نگاه می کند؛
گم شدن یک شوق در بازار هلهله
انهدام یک تهی از چیزی که از هیچ بوده
از هیچی ای که خیلی چیز بوده
نه زیر میز هیچ جا نبوده
حالا دارد از خنده روده بر می شود
چاپلین نیست که بخنداند
تنهایی هست که فقط هست
که آره، من هم هستم!
تا آخر خط
بگیر و برو ته کوچه
هیچی نیست
اونوقت می شه تا اونجا
با هیچی و تنهایی از ته دل خندید
خن
دید!
_(یعنی همون جا)_
من قاتلم
دیشب مورچه ای را کشتم
که در تاریکی نوک انگشتانم
را می گزید
دوئل در تاریکی
برای خودش عالمی دارد
هیچکاک بهتر از خدا می داند!
اصلا فایده ندارد خانم مونالیزا
لبخندت ژوکوندی باشد یا نه
دوزار که به جیب داوینچی نمی رود
_خدابیامرز_ اینقدر عاشقت بود
یادش رفت ابرویت را بکشد
لبخند پیش کش!
ایناهاش دارد صدایش در می آید
همه زل زده اند به تو؟!
به کسی چه که تو مثل سابق نمی خندی!
همین که آرام می آیی و می روی
همین که هزار بار در روز به جای تمام گفتنی ها
به آغوش می کشی
همین که...
معشوقه ی باشکوه و غمگین من
دلفریب و دل انگیز و دلبرک من...
هیچی!
دیروز تمام همسایه ها منتظر بودند
تبش هذیان داشت
دوستت دارم، دوستت دارم
هر چه ماندند عرق نکرد
می گفتند تب تند زود عرق می کند
هه!
(آدم دمپایی ابری بجوه
ضایع نشه)
دوستت دارم، دوستت دارم!
... ... ... (به پیشنهاد دوستان، سانسور هم چیز خوبیه!)
پوچ، پوچ، پوچ
گلی در کار نیست!
دیگه کسی حوصله ی حدس زدن تو بازی رو نداره
(گل یا پوچ؟)
پس فقط
پوچ، پوچ،پوچ!
ابراهیم رها در روزنامه ی اعتماد یه باکس طنزي داره به نام "پست خونه" که توی اون راجع به مسایل مختلفی می نویسه.منم امروز می خوام راجع به یه مطلبی به همون سبک بنویسم.
نامه به یک حوزه ی خصوصی
سلام حوزه.خوبی خصوصی؟
چه خبر ؟خوش می گذره؟دلم واست خیلی تنگ شده.دلم می خواد یه روز با تمام وجودم تمام ابعادت رو در آغوش بکشم و حس کنم.دلم لک زده برای اینکه یه بار با ننه و خاله و دایی و عمه و اگر بی ادبی نشود کس یا کسانی که (در چارچوب شرع!)دوستشان دارم حرف بزنم!چرا نمی توانم؟خب می شود، اما نمی توانم.چون خیلی وقته که به جز دیوار،موبایل و تلفن ثابت و...هر نوع وسیله ی ارتباطی دیگه که فرض کنی هم موش داره هم گوش.فرض کن مثلا یه روز می خوام با ننه جون راجع به یه مساله ی خیلی خصوصی و خانوادگی صحبت کنم.هی باید رنگ و وارنگ شم.سفید شم،سرخ شم،آبی شم! تا با هزار جور ادا و اطوار مقصودمو برسونم! این وسط ننه جون مونده هاج و واج مونده که چرا من دارم با رمز و راز حرف می زنم!عقلم پاره سنگ برداشته یا تازگی ها روم نمی شه با خودمم صحبت کنم؟! بنده خدا چند روز پیش تصمیم گرفته یه آشی ،آجیل مشکل گشایی چیزی نذر کنه بلکه مشکل اخیرم حل بشه!چه می دونه بنده خدا که اخیرا توی این شهر چقدر موش ها زیاد شدن.موش هایی که گوشاشون خیلی تیزه.گربه های بی معرفت هم انگار نه انگار.اینقدر زباله های خوشمزه می خورن که دیگه موش رو برای تفریح می خورن.نمی دونم کدوم استکبار جهانیِ از خدا بی خبر رفته این منشور حقوق بشر رو براشون خونده که دیگه پاک قضیه موش خوری رو بی خیال شدن!گربه هم گربه های قدیم.
به هر حال حوزه ی خصوصی جان مجموعه این عوامل باعث شده که دلم خیلی واست تنگ بشه.هر چند شاعر علیه الرحمه می گه"غصه نخور زندگی رنگارنه، یه وقتایی دور شدن هم قشنگه، مراقب گلدون اطلسی باش..."! من این دوری رو تحمل می کنم.اما جواب ننه جون رو چی بدم که یا می خواد برام نذر کنه یا تخم کفتر بهم بده بلکه زبونم واشه!هر چی هم بهش می گم تا اطلاع ثانوی از آن بالا(و پایین) کفتر که نه، فقط موش می آیه حالیش نمی شه که نمی شه.می گم ننه جون بی خیال کفتر.موش رو بچسب که امسال هم سال موشه. بقیه ی اقلام دِمده شدن. زیاد سخت نگیر.تنها کاری که می شه کرد(در ایامی که گربه ها بی معرفتی می کنن) اینه که سیاست تنظیم خانواده رو هم بین موش ها ترویج داد.اونوقت شاید تعدادشون کم بشه.هر چند اونا از پارسال وقتی از دهن دکتر جون شنیدن که می شه جمعیت هم زیاد شه، همینجوری دارن تولید مثل می کنن. تازه باید از خدا بخوایم که این موشای نازنین به همین استراق سمع اکتفا کنن. والا معلوم نیست اگه یه روز دسته جمعی تصمیم بگیرن تمام زندگی مون رو بجون ما به چه روزی می افتیم. به ننه جون می گم به جای نذر و نیاز و تخم کفتر برو یه تشکر ویژه از موشها بکن که طفلی ها (بی خیالِ لا تجسسوا فی الامور...) فقط گوش می کنن. چه از اون بالا کفتر بیایه چه یا نه! اما مگه دست از سر كچل ما بر مي داره؟! مي گه در غير اين صورت منو تو يكي از همين موسسات آموزش كودكان استثنايي ثبت نام مي كنه! مزدور و عامل استكبار جهاني و قلم به مزد و كودتاچي و اغتشاش ايجاد كن و ناشر اكاذيب و... بوديم، حالا در سايه مهرورزي ننه جان كر و لال هم شديم! اما انصافا اگه هيچ كدوم از اون ها به درد ما نخوره اين آخري هم خير دنيا رو برامون داره هم آخرت!! خدايي ننه جون هم حاليشه كه چه موقعي كفتر مي آيه ها!



