در باب صرفهجويي ایرانی!
چند وقتي است که در کشور به خاطر کمبود انرژيهاي طبيعي چون برق، گاز، آب و ... مرتباً به شهروندان توصيه ميشود که در مصرف آنها صرفهجويي کنند. فرهنگ مصرف، صرفهجويي، بهينهسازي مصرف و ... از گفتمانهاي غالب امروز در حوزهي اجتماعي شده است. اما خوب که دقت کنيم ميبينيم که در ساير حوزهها هم اين اتفاق به شکلي مشابه در حال روي دادن است.
در دهههاي اخير ايرانيها به شکل سرسام آوري در همه چيز « صرفهجويي» ميکنند. صرفهجويي در انديشيدن، صرفهجويي در عمل کردن، صرفهجويي در عشق ورزيدن، صرفهجويي در گوش دادن، صرفهجويي در موضعگيري کردن، صرفهجويي در اخلاق و رفتار اجتماعي، صرفهجويي در احترام به حقوق شهروندي، صرفهجويي در نوشتن، صرفهجويي در مطالعه کردن، صرفهجويي در حوزه نشر ، صرفهجويي در اعتراض و « نه» گفتن، صرفهجويي در ابراز عقيده کردن، صرفهجويي در لذت بردن، صرفهجويي در عقل گرا بودن و ...
پديده اي که در دههي اخير به شکل بارزتري ظهور و بروز يافته است و عجيبتر آنکه در اين ميان و از بين اين همه تنها صرفهجويي در مصرف آب و برق و گاز و ... را بر نميتابيم. به شکل سرسامآوري مصرف ميکنيم تا از اين طريق احساس امنيت بيشتري به ما دست بدهد. چون اگر به ما گفته شود که بايد روزهاي زيادي را با جيرهبندي اين مواد حياتي بگذرانيم، آن وقت است که احساس منفي « ناامني» و « ويژه» بودن شرايط به کشور سراغمان ميآيد. چون قرار است ديگر مثل قبل افسار گسيخته و بيمحابا مصرف نکنيم.
اما جالب اينکه در صرفهجويي مواردي غير از انرژي ( که در بالا اشاره شد)، احساس ناامني که نميکنيم هيچ، بلکه خوشحال هم ميشويم. خوشحال ميشويم که کم فکر ميکنيم، خوشحال ميشويم که کم مطالعه ميکنيم و مينويسيم، خوشحال ميشويم که سفت و سخت کلاه خودمان را ميچسبيم تا باد نبرد، خوشحال ميشويم که عاقلانه فکر نميکنيم، خوشحال ميشويم که زرنگ هستيم و به حقوق شهروندان ديگر احترام نميگذاريم، خوشحال ميشويم که کسي از عقيدهمان خبر ندارد، خوشحال ميشويم که اعتراض نميکنيم و همه چيز در امن و امان است، خوشحال می شویم که هیچ هزینه ای برای دستاوردهای بزرگ تر نمی پردازیم و ... همهي اينها يعني که ما در نهايت از «نقاب» جديدي که براي خود ساختهايم، خوشحال هستيم!
دوست ندارم به طرح اين پرسش کليشهاي که « به راستي بر سر ايران و ايراني چه آمده است؟» بپردازم. اما قطعاً و حتماً خيلي دوست دارم که زماني ما ايرانيها، آينهاي برداشته و در آن تمام حالات و رفتار خود را ببينيم. تمام هست و نيست خود را به طور کامل و جامع. آن وقت « حتماً» خيلي «جسارت» ميخواهد که ادعا کنيم ما برترين قوم با بهترين تمدن هستيم و در دنيا کسي و قوم و مليتي به اندازهي ما محترم، دوست داشتني و « ويژه» نيست!
خب، در نهايت ميخواهيم ثابت کنيم که چه هستيم؟ انسانهايي که آگاهانه و ناآگاهانه در پي اثبات « متوسط» بودن خود هستيم، اما آنقدر که در داخل کشور در همه چيز صرفهجويي ميکنيم، در خارج از محدودههاي جغرافيايي، چيزي به جز يک « مصرف کننده» صرف نيستيم. مصرف کننده آثار و دستاوردهاي علمي، فرهنگي، فلسفي، هنري، کالاها و اجناس، تکنولوژي و غيره. به اين معني که ما هر چقدر در داخل در همهي مقولات ـ به جز انرژي ـ صرفهجو هستيم، در خارج از کشور به معناي واقعي کلمه « مصرف کننده» هستيم و به راستي هم هيچ قوم و نژادي در دنيا در مصرف کنندگي چون ما نيست.
به نظر ميرسد اين زنجيرهي تسلسل وار تا سالهاي متمادي ادامه داشته باشد. البته تداوم اين وضعيت شايد براي ما رضایت بخش هم باشد. براي ملتي که تنها وقتي احساس « ناامني» و « خطر» ميکند که قرار است در مصرف « انرژي» صرفهجويي کند، نه در حوزهي انديشه و اخلاق اجتماعي و مسايلي از اين قبيل.
>>باورم نمی شود.خسرو شکیبایی هم رفت.فرشته ی مرگ این روزها چه سخت سلیقه شده است. فقط خوب ها را می برد...
طنز
>> مشاهده کنید:بازتاب این گزارش در آی طنز
اجرای طرح امنیت اجتماعی در منازل / پلیس خانواده تشکیل می شود
یک مقام آگاه در نیروی انتظامی خبر از دور جدید اجرای طرح امنیت اجتماعی داد. بنا به گفته این مقام، مرحله ی جدید این طرح که شامل گشت و بازرسی در منازل است به زودی پس از ارتقای امنیت اجتماعی در عکاسی ها اجرا خواهد شد و به همین منظور بهتر است که افراد خانواده شوونات لازم شرعی و عرفی را رعایت کنند.
وی با بیان این که این طرح هم در راستای تامین امنیت روانی آحاد جامعه و نیز آحاد روانی جامعه است، گفت: پس از ارایه گزارشات و در خواست های مردمی مبنی بر عدم امنیت اخلاقی در منازل، طرح گشت و ارشاد خانه به خانه اجرا و برای هر یک از خانواده ها پلیس خانواده تشکیل خواهد شد.
این مقام بلند پایه با انتقاد از کسانی که اجرای چنین طرح های مفید و کاملا اخلاقی را نقد می کنند، به خبرنگار ما گفت: «متاسفانه بعد از دو سال از اجرای طرح ارتقای امنیت اجتماعی، هنوز هم تعداد زیادی از افراد منحرف از خواب خرگوشی بیدار نشده و به رویکردهای فرهنگی تاکید دارند. در حالی که کار ما هم کاملا فرهنگی است و هم مبارزه با براندازی نرم. مگر نمی بینید که روی خودروهای جمع آوری افراد مفسده نوشته شده است"گشت ارشاد".»
وی ضمن مخالفت بسیار شدید با هرگونه طرح های خرگوشانه، خاطر نشان کرد: «بعد از اجرای طرح پلیس محله، تصمیم بر این شد که طرح پلیس خانواده را هم اجرا کنیم تا سلامت اخلاقی، روانی، عرفی و... خانواده ها را تضمین کنیم. در این راستا نیروهای ویژه ما با مراجعه به درب منازل، ضمن بررسی فیلمها و عکس ها و پوشش افراد درون منازل، نسبت به نسبت میان آنها نیز تحقیق می کنند که در همان راستا باید تمام اعضای خانواده، اوراق هویت و شناسایی خود را دال بر محرم بودن با یکدیگر به همراه داشته باشند.»
بنا به اعلام رسمی روابط خصوصی نیروی انتظامی، تمام افراد بالای 5 سال مشمول این طرح شده و در صورت عدم احراز محرمیت میان افراد داخل در یک خانه، بر روی آنها اعمال قانون خواهد شد.
نیروی انتظامی قبل از اجرایی کردن این طرح به خانواده ها هشدار داد منازل خود را از وجود هر گونه عکس های خانوادگی محبت آمیز و غیر اخلاقی، لباس های رنگی و بدن نما، ابزار آلات موسیقی و لهو و لعب، چاقوی آشپزخانه ، کارد و هر گونه سلاح سرد و گرم، لوازم آرایشی، ماهواره و... پاک کرده تا ماموران حراستی بتوانند به نحو مطلوب تری به برقراری امنیت بپردازند.
همچنین رئیس دایره بهداشت خانواده وزارت کشور اعلام کرد: «امسال کارهای گسترده تری از قبیل گشت در عکاسی ها و مکان ها و مراکز خصوصی داشتیم که همه ی این ها در راستای پیشگیری است. چون پلیس ضمن انجام وظیفه ذاتی خود معتقد است که پیشگیری بهتر از درمان است. به همین خاطر از جمعی از کارشناسان و متخصصان دعوت کرده ایم تا با انجام تحقیقات علمی، ما را در کشف و اختراع واکسن "امنیت اجتماعی" یاری رسانند که بحمدلله طبق اطلاعات رسیده پیشرفت هایی در این زمینه حاصل شده است.»
سرادار رادان ضمن اعلام حمایت از ساخت این واکسن با اعلام این که این واکسن برای اولین بار بر روی انسان ها و نه حیوانات آزمایش خواهد شد اضافه کرد: برای تشخیص اثر و میزان موفقیت واکسن جدید امنیت اجتماعی اول بار آن را بر روی "فرزاد حسنی" آزمایش خواهیم کرد و بعد در صورت مشاهده عدم عوارض جانبی، آن را در برنامه واکسیناسیون نوزادان خواهیم گنجاند.
داستانک
پروانه ام هستی
هر شب پنجره اتاقش را باز می گذاشت تا خوابی راحت را با خنکای نسیم داشته باشد.در یکی از شب ها پروانه ای زیبا به درون اتاقش آمد. چرخی در اتاق زد و سپس لب به سخن گشود. چقدر اتاقت زیباست. تو آدم خوبی هستی، نه؟ احساس می کنم این طور باشد. و او همان طور هاج و واج به پروانه ای که ناشناخته وارد اتاقش شده بود و یکریز حرف می زد می نگریست. اوه خدای من! چه پروانه ی زیبایی بود. از کجا آمده بود؟ و نشانی اتاقش را از کجا می دانست؟ در همین فکرها بود که باز پروانه لب به سخن گشود. تو آدم خوبی هستی، نه؟ ببین! من می خواهم پروانه ات باشم. اجازه می دهی که همواره در اتاقت باشم. چرخی بزنم و برای تو آواز بخوانم؟ دلت می خواهد از سرک کشیدن به گل هایی که عمرشان چند روزه است، دست بردارم و فقط مال تو باشم؟ اما او همچنان مردد مانده بود. این پروانه ی زیبا چرا می خواست مال او باشد؟ جایش باید بین گل ها باشد. نه آنجا؛ داخل یک اتاقک ِتا حدود زیادی محبوس. تازه معلوم نبود که قصد و نیت پروانه از این که می گفت" می خواهم پروانه ات باشم" چیست؟ مگر می شود کسی همین طوری بیاید و بگوید "مال تو هستم"!
هر طوری فکر کرد عقلش به جایی نرسید. ناگاه رفت سمت پنجره. آن را تا انتها باز کرد و به پروانه گفت برو. بی هیچ دلیلی! پروانه رفت، اما طوری او را نگاه کرد که شاید روزی برگردد...
روزها و ماهها سپری شدند. روزهای اول هر شب و بعد از آن هم، هر ساعت و دقیقه او لب پنجره ای که حالا برای همیشه تا انتها باز بود می نشست و پروانه اش را صدا می کرد. برایش آواز می خواند. گریه سر می داد و انتظارآمدنش را می کشید. آنقدر برای پروانه اش خوانده بود که تقریبا دیگر صدایش شنیده نمی شد و چشمانش هم از فرط گریه کم سو شده بودند. اما روزی از روزها بالاخره پروانه ی زیبا به کنار پنجره اش آمد. او از شوق لبخند زد، اما پروانه، نه! گفت:" پروانه ی من، چرا این قدر دیر آمدی؟ می دانی چقدر انتظارت را کشیده ام ؟ برایت گریه کرده ام ؟ هزار بار در فراقت خوانده ام ؟ حال و روزم را می بینی؟! اما پروانه با بی تفاوتی گفت:خب، که چی؟ و او دوباره پرسید: "چرا این قدر دیر آمدی؟". پروانه گفت: "آن موقع که خواستم پروانه ات شوم مرا از اتاقت بیرون کردی. گفتی برو جای تو اینجا نیست. اصلا از کجا معلوم که تو پروانه باشی؟! اگر واقعا هستی که باید جای تو بین گل ها باشد، نه این جا در اتاقی محقر که متعلق به آدمی تنهاست." گفتم: "از مدت ها پیش تو را می شناسم و دانستم که تو دوست مهربانی هستی و به همین خاطر می خواهم که با تو باشم. اما تو نخواستی این را.حالا بیایم پیش تو که چه بشود؟!"
این بار نوبت او بود که لب به سخن بگشاید. پس گفت: "درست است! تو راست می گویی. من بیرونت کرده ام. اما پروانه ای دیگر... همه چیز را نمی دانی که!" پروانه گفت: "چه چیزی را؟" و او دوباره جواب داد: "تو پروانه ی زیبایی هستی. همان موقع که به اتاقم آمدی من شیفته ات شدم. اما چطور می توانستم دوستی با تو را باور کنم؟ چطور می توانستم پروانه به این زیبایی را در اتاقکی محبوس کنم. به همین خاطر بیرونت کردم. چون تو می خواستی "دوستی" با من را مثل بسته ای کادو شده به من بدهی. بدون این که من برای آن زحمتی کشیده باشم. بنابراین درکی از آن نداشتم.
تو را بیرون کردم تا بخاطر این دوری اشک بریزم.سر ِ این دوستی تمام هست و نیستم را بگذارم. گاه گاهی خیلی برایت دلتنگ شوم. شب ها به یادت بیفتم و هر شب پنجره اتاقم را چه هوا سرد باشد چه گرم برای تو باز کنم... آن وقت قدر و ارزش این دوستی را بدانم. دوستی ای که به پایش زحمت کشیده ام و تفاوت زیادی با روزی که خواستی یک باره مثل بسته ی پیچیده به روبان به من بدهی، دارد. چون حالا من هم مثل تو مدت هاست که شناخته ام ات و برای زحمتی که به پای این دوستی کشیده ام قدرَت را بیشتر می دانم و حالا می خواهم که تا ابد پیشم بمانی... پروانه ی من، من هدفم از بیرون کردنت در آن شب مهتابی از اتاقم، این بود که گفتم. حالا به من می گویی که پروانه ام هستی و تا ابد پیش من می مانی؟ حالا که به پای این دوستی تمام هست و نیست ام را گذاشته ام، می آیی کنارم؟"
پروانه همان طور ساکت مانده بود. مثل روزی که آرام و بی صدا آمده بود اتاقش. همانگونه که بی هیچ حرفی رفته بود. گفت: باور نمی کنم! و پرید و رفت... و او را با پنجره ای که همیشه تا انتها باز بود تنها گذاشت...
>>(یک توضیح ضروری: این پست مطلب هیچ ربطی به واقعه ۱۸ تیر سال ۷۸ ندارد و از قرار معلوم ریش تراش مفقودالاثر هم به رحمت ایزدی پیوست. روانش شاد!!)
شنبه روز بدی بود…
روز بی حوصلگی
وقت خوبی که می شد
غزلی تازه بگی...
ظهر یک شنبه ی من
جدول نیمه تموم
همه خونه هاش سیاه
روی خونه جغد شوم
صفحه ی کهنه ی یادداشتهای من
گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو می گه که چشم من
تو نخ ِ ابره که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
غروب سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو
اما موش خورده شناسنامه ی من
عصر چهارشنبه ی من
عصر خوشبختی ما
فصل گندیدن من
فصل جون سختی ما
روز پنج شنبه اومد
مثل سقائک پیر
رو نوکش چیکه ی آب
گفت به من بگیر بگیر
جمعه حرف تازه ای برام نداشت
هر چی بود پیشتر از این ها گفته بود...
>>>
به همین سادگی... «تولــدم مبـارک»... !
خانم رایس، عاشق نشو!
خبر را در یکی از رسانه های عشق افشاگری! خواندم. باز هم ماجرای روابط عاشقانه خانم کاندولیزا رایس این بار با جوانی عرب.
خبر را می توانید اینجا بخوانید که این خبرگزاری چطور در پی شمردن دوست پسرهای واقعی یا خیالی خانم رایس است و گویا از این مهمتر خبری در داخل کشور و مملکت وجود ندارد!
قبلا هم خبرگزاری های داخلی خبری در مورد شکست عشقی خانم رایس با جوانی قزوینی در دوران دانشجویی اش داده بودند!
مثل این که افشاگری های خودمونی در خصوص مافیا و مفاسد اقتصادی و نامردها به طور کامل انجام و حالا دامنه ی آن به مسایل خصوصی خانم رایس هم کشیده !خدا به خیر کند...
سوم تیر و پوئن تاریخی یک ملت به آقای رییس جمهور
(...چون حسنک بیامد خواجه بر پای خاست ؛چون او این مکرمت بکرد همه اگر خواستند یا نه ،بر پای خاستند. بوسهل زوزنی بر خشم خود طا قت نداشت، برخاست نه تمام و بر خویشتن می ژکید خواجه احمد او را گفت:« در همه کارها ناتمامی...
(حسنک وزیر-تاریخ بیهقی)
تاریخ ایران تا به امروز فراز و فرود بسیار به خود دیده است.از فرمانروایی پارس وماد تا اشکانیان و ساسانیان وسلوکیان وهخامنش تا صفویه و قاجاریه وپهلوی واززندگی تاریخ مردانی چون کوروش ها ،امیر کبیرها ،کریم خان ها ،نادر شاه ها وخواجه نظام الملک ها و نیز حکومتها وپادشاهان، نکات بسیاری در ذهن ما ایرانیان مانده است. همچنین تاریخ قضاوت کرده است که درایران - با آنهمه غنای فرهنگی وتمدن کهن خویش- چه بسیار افراد خیانتها کرده وبر مردمان این مرز و بوم ستمها روا داشته اند و چه بسیار افراد که با تمام کار شکنی ها و کینه توزی ها، هر چند نا فرجام، اما خدمت کرده اند.تاریخ ایران همواره از یک چیز بزرگ رنج برده است. جای خالی کسی که در تاریخ این مرز وبوم بخواهد به معنای واقعی کلمه کارها را به سرانجام برساند تاامروز نیز حس می شود.هرچند که در این میان بزرگ مردانی هم بوده اند که قلبشان به عشق ایران و ایرانی می تپیده است،اما آن عده ی اندک هم سرانجام کارشان در" حمام فین ها" ناتمام ماند و تاریخ چه بسیار از اینها را برایمان بازگو کرده است...
چرخ روزگار گشت وایام گذشت . حکومتها وحکمرانان وافراد و گروهها بر مسند قدرت تکیه زدند.خوبان و بدان آمدند و هر یک" نغمه" خود خواندند واز"صحنه "ی روزگار رفتند.ایرانی ماند و یک تاریخ انتظار برای همانکه که بیاید و کارها را بالاخره به سرانجام برساند و سرزمین آریایی را تا امروز روز به جایگاه واقعی خود ،در زمینه های علمی و فرهنگی واقتصادی و سیاسی و اجتماعی و...،برساند. اما این فرد تقریبا هیچگاه پیدایش نشد. نه در عرصه ی سیاست،نه فرهنگ( ونه مثلا امروزه در ورزش فوتبال. ما ایرانی ها متاسفانه در فوتبال ،ورزش مورد علاقه ی خودهم ،از نبود یک لیدر و تمام کننده ی واقعی رنج برده ایم و مجبوریم بخاطر نبود یک گلزن حرفه ای طعم تلخ شکست در میادین بین المللی را بچشیم وبر بخت بد خود لعنت بفرستیم.)
ادامه مطلب
سلام پدر، غمت دو ساله شد...
سلام پدر جان. حالت خوب است؟ روزگارت چطور است؟ دلمان خیلی برایت تنگ شده. مطمئنم که تو هم دلت برایمان تنگ شده. چون تو را خوب می شناسم. می دانم که هنوز هم که هنوز است نگران مایی، با لبخندهایمان خوشحال و با اشک هایمان غمگین می شوی... . همه ی این ها را من در خواب هایم می بینم. می بینم که در لباسی از نور و زیبایی آمده ای وبه ما می نگری... . یادت هست چقدر تلاش می کردی، یادت هست چه آرزوهایی داشتی، یادت هست روزهای آخر چقدر با من حرف زدی، چقدر سفارش کردی، یادت هست که یک شب هم ما را تنها نمی گذاشتی، یادت هست که از لباس مشکی متنفر بودی.... حالا دو سال است که این "یادها" را دوره می کنیم، دو سال است که تنهایی مان را یاد تو پر می کند، دو سال است که به خاطر اینکه ناراحت نشوی جلوی اشکهایمان را می گیریم، دو سال است که گه گاهی مشکی می پوشیم، دو سال است که مادر...
یادت هست رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟ تو که جایی تنها نمی رفتی، چگونه دلت آمد بدون ما بروی.آنهم رفتنی بی بازگشت. دنیای جدید تو اینقدر قشنگ است که نمی خواهی بازگردی؟ اگر این طور است رسم پدری نیست که در آن دنیای زیبا تنها بمانی اما من را با خود نبری که مثل تو زیبایی های آن جا را ببینم، مثل تو آسوده شوم از همه ی این زندگی سراسر آلوده و پر فریب، آسوده شوم از این همه تکرار و بیهودگی و پوچی، آسوده شوم از این همه دلسوزی های دل خوشکنک ِبی سبب، از همه چیزهایی که از بدِ روزگار سهم گریز ناپذیر ِنسل من است...
راستی پدر جانم، " حال همه ی ما خوب است، اما تو باور نکن..."! از تو برای تو می نویسم. خوبِ من، غمت دو ساله شد.
خوابیده ای بخواب
از خواب تو من آگاهم...



