واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند...
* باور کنید اینها که می گویم حتا اصولگرا هم نیستند! با این همه تزلزل در مرام و منش و جو زدگی در رفتار فقط شاید خودشان بهتر بدانند که نامشان چیست؟! البته از کسانی که فقط یاد گرفته اند در مواقع خاص جیغ های بنفش بکشند! و صرفا فحش دادن بلدند آن هم بی هیچ دلیل، بیش از این انتظار نمی رود!
دوباره
برگشتم
امروز هم یکی دیگر از آلام روزمره بر ما گذشت؛
سلام، صبح تان بخیر
زندگی هنوز هم "باز" است!
************
1- دوباره برگشتم. چقدر سخت است اول دوباره گی ها بخواهی از
چیزی بنویسی اما ناگزیری و بایدی وجود دارد انگار، تا بنویسی. حتا اگر حرف هایت به
هیچ هم نیارزد! ...
روزهای زیادی است که در این خانه ننوشته ام. اوقاتی که
شدیدا دوست داشته ام بنویسم ننوشته ام. وقت هایی که شدیدا دوست داشته ام با همه
دوستان فضای مجازی دوباره حرف بزنم، حرف نزده ام. خسته تر از آن بودم که ارابه ی
"شوق" هم بتواند مرا به حرکت درآورد. اما الان دوست دارم به جای همه ی
ساعاتی که ننوشته ام بنویسم و برای دل خودم جبران کنم.
اما این دوباره آمدن با اندک تغییر و تحولی همراه است. نام
وبلاگ(کاکتوس) را عوض کرده و " بی سببی" نهاده ام. همینطور تغییراتی در،
درباره ی وبلاگ داده ام. امید که قبول افتد و این تغییر را دوستان عزیز تر از جانم
در لینک های خود منظور کنند. اما قبلا از همه ی شما دوستان عزیزم که در این مدت
مدام جویای حالم بودید و خیلی از شما پاسخی از حقیر دریافت نکردید، هم متشکرم و هم
عذرخواهی می کنم و از این که همچنان سر می زنید و به یاد این کلماتی که برای دل
خودم است اما همراهی شما را دارد، می افتید، باز هم متشکرم.
بیش از این کلمه ای برای سپاس ِ همراهی تان ندارم و نمی
دانم ! مرا ببخشید.
چند روز آینده دوباره این وبلاگ را به روز خواهم کرد. پس تا
آن روز منتظر شنیدن نظرات زیبا و انتقادات بدون ملاحظه ی شما می مانم.
... چقدر حرف دارم برای گفتن!
2- یک دوباره ی
دیگر را هم شروع کرده ام؛ تند و تند از پله ها بالا می روم و می رسم به طبقه ی سوم
یک ساختمان بزرگ. نفس زنان و بریده به مردی که تنها در کلاس منتظرم ایستاده سلام
می گویم. سلام می گوید و گرم احوالپرسی می کند. هم خوشحال است هم متعجب از حضورم
در آن جا! سه سال است که این کلاس بزرگ با همه عطرهای بوم و رنگ و تینر و... اش را
ترک کرده ام. به شدت همه ی این بوهای فراموش شده را استشمام می کنم. انگار بار آخرم
باشد که به آنجا می روم! می گویم: "استاد با اجازه تان می خواهم بیایم پیش
شما و نقاشی با رنگ ِ روغن را دوباره شروع کنم. این وقفه چند ساله مرا ببخشید که
بی توجه به توصیه هایتان نیامدم!" گل از گلش می شکفد و از خوشحالی می خندد.
از خودم بیشتر خوشحال است! باورش نمی شود که دوباره می خوام بروم کلاس نقاشی. کلاس
تعطیل شده اما اینقدر حرف برای گفتن داریم که وقت کم می آوریم. چون چند سال است از
فضای نقاشی دور شده ام سوالات زیادی راجع به سبک های جدید می پرسم(و خواهم پرسید)
تصمیم خودم را می گیرم و می گویم که نمی خواهم سبک رئالیسم را که قبلا کار کرده ام
ادامه دهم. دوست دارم این بار "امپرسیونیسم" را تجربه کنم.
... چقدر طرح دارم برای کشیدن!



