مصایب نوشتن یک یادداشت مذهبی برای من!
ما ز زر بودن پشیمان گشته ایم/ مرحمت فرموده ما را مس کنید!
در چند پست قبلی ام اگر نگاه کنید، مطلبی راجع به برداشت قلبی و دینی ام راجع به واقعه ی عاشورا (آیا کسی هست؟) نوشتم. نوشتن این مطلب مورد لطف دوستان بسیاری قرار گرفت و تعداد پیام های خصوصی و عمومی خود گویای این مساله است. ابتدا بگویم که بنده هیچ ادعایی در هیچ زمینه ای، از جمله مسایل دینی ندارم. اما نوشتن این مطلب باعث شد تا یک آقای محترمی (که از ذکر نامش خودداری می کنم) چند بار با ارسال ایمیلی از من درخواست کند تا به سوالات متعددش در مورد مسایل دینی از جمله واقعه ی عاشورا، امام حسین(ع)، امام زمان(عج)، ولایت فقیه و... نظرات بسیاری از نحله های فکری و دینی پاسخ دهم. بنده هم سعی کردم در اسرع وقت و با وجود ضیق وقتی که دارم پاسخ وی را به طور خلاصه اینطور بدهم که "بنده نه عالم دینی ام نه مجتهد. این یادداشت (آیا کسی هست؟) احساس قلبی و دینی ام بوده. ضمن این که هر کدام از جزیان های فکری و دینی برداشت و روایت خاص خودشان را از مباحث دینی دارند و نمی شود به کسی به زور گفت که چه جوری بیندیشد و... . در پایان هم توصیه کردم آثار دینی همه ی جریان ها را تا حد ممکن بخواند و از بین آن ها بهترین ها را انتخاب کند. ضمن این که نوع سوال پرسیدن ایشان به من اینطور القا کرد که وی از تفکرات جریان های روشنفکری در باب مسایل دینی بی اطلاع هستند. به همین خاطر ضمن توصیه ی ایشان به مطالعه ی آثار علمای دینی چون شهید مطهری و... پیشنهاد کردم آثار دکتر شبستری و سروش را هم بخوانند . اما در نهایت آن چه را که خود تشخیص می دهند بنا به عقل و نظر اکثریت علما انتخاب کنند."
اما مثل این که این پایان ماجرا نبود و این برادر با ارسال دوباره ی چنین ایمیلی حسابی از خجالتم درآمدند! من فقط ایمیل این برادر و پاسخ خودم به وی را به طور کامل اینجا می آورم و قضاوت را بر عهده ی شما می گذارم. (ضمنا نام این برادر را ذکر نمی کنم. شاید راضی نباشد.)
ایمیل آن برادر:
"خواهر گرامی سلام
البته من نمی دونستم و نمی دونم میزان تدین و تقید حضرت عالی را. از مطلبی که نوشتید خیلی مشعوف شده بودم . من در فضای سیاست نیستم و البته بچه مذهبی هم نبودم که خیلی تا فضای سیاست ومذهب باشم.
ولی تصورم این است که شما در همه مسائل ژورنالیستی برخورد می کنید و همه چیز را سیاسی تصور می کنید
همه شخصیت هایی که شما من رابه مطالب ایشان ارجاع دادید شخصیتهای مسئله داری در دهه اخیر بوده اند
اینطورهم نبود که من بی مطالعه سوالاتم را پرسیده باشم.
البته این راقبول دارم که ازکسی که دراوج بی دینی و لائیک بودن تلاش کرده مسلمان باشه و مذهب حقه شیعه را بپذیرد و بی غرض دردین تفقه کند. ضعیف بودن ساختار سوالاتم بعید نبوده ولی معتقدم اصل مطلب اینه که من دیدگاه دینی به مسائل مذکور داشتم و به واسطه رد یا تایید اشخاصی که در گفتار خود ودر تحقیقات خود غرض ورزیده اند نمی توانم رد یا تایید کنم مسائل اساسی را.
بنده دانشجوی سال اول دبیرستان نیستم و در مقطع مستر فاینانس درحال تحصیل هستم. حتی فضای غربی تحصیل من وآن دانشگاه کذایی در دیار لائیک هم اجازه تفکر سیاسی در موضوعات غیر سیاسی و دیدگاه غرض ورزانه رابه من نمی دهد.
خوشحال می شدم که من را به نظریات علمای شیعه هم ارجاع میدادید هرچند خودم هم از مطالب آنها چیزهای خوندم
مثلا 50 تا از کتابهای شهید مطهری رو پیداکردم و خوندم .
یا آیت الله جوادی و...
خانم رضایی بنده تو فضای سیاست نیستم مثل شما. ولی اتکا به تفکرات اصلاح طلب باعث انحراف فکری هرکسی می تونه بشه.
خواهش من اینه که حتما کتاب "شوالیه های ناتوی فرهنگی" نوشته پیام فضلی نژاد رو بخونید تا این جماعت منحرف رو بشناسید
ضمنا به خدا من نه مذهبی ام ونه طرفدار جناح خاص من دنبال حقیقت هستم
شما ظاهر من رو هم ببینی میگی عجب لا مذهبییه این پسره
یا حق"
********************
پاسخ من:
سلام جناب آقای [...]
هر چند از پیامتون خوشحال شدم اما فکر می کردم دیگه ارتباط ایمیلی ما تموم شده. اما امشب با خوندن این پیام فهمیدم نخیر این قصه سر دراز دارد...
آقای ... اولا من با زبان شیرین فارسی به شما بیان داشتم که من هیچ ادعایی در هیچ زمینه ای ندارم. غرور را آفت اندیشه می دانم و خواهم دانست. دوما من با توجه به ایمیل اولتون تا حدودی متوجه ی رشته ی تحصیلی تان شدم و آنقدر نفهم نبودم که شما را اول دبیرستانی فرض کنم!!
سوم این که من چندین بار در پاسخ شما نوشتم که شما همه ی نظریات علما و روشنفکران دینی را بخوانید و از بین آن ها "بهترین ها" را انتخاب کنید. متوجه اید؟؟ بهترین ها را. چون شما هم مثل آن بقیه ی دیگر عقل و شعور و حق انتخاب دارید.
چهارم این که جدا به شما تبریک می گویم! چون با خواندن یک ایمیل از طرف من متوجه ی ذهن منحرف من شدید! لذا از شما متشکرم که به من بعد از مطالعه ی اینهمه افکار جریان های مختلف فهماندید که نمی فهمم! البته که من هنوز هم نفهمم، اما نمی دانم شما چطور احساس کردید که در مقامی قرار دارید که موظف یا متعهد هستید که به من بفهمانید که نمی فهمم؟! خب شاید به این خاطر که کلاس اول دبیرستانی نیستید! و دانشجوی مقطع مستر فایناس هستید و همینطور مطالعاتی دینی داشته اید. بنابراین قصد هدایت من را از گمراهی داشتید. کما این که افرادی مثل مجتهد شبستری و سروش را به حکمی نسنجیده بی دین و لاییک می خوانید که انگار مجبورند شیعه بمانند!
برادر عزیز، شما که مطالعات دینی داری داستان موسی را خوانده ای؟ می دانی حضرت موسی برای اینکه بدترین فرد را به خدا معرفی کند(چون از او خواسته شده بود) حتی سگ کنار جاده را هم به خدا معرفی نکرد. چون یک لحظه در قضاوتش شک کرد و گفت شاید سگ هم پیش خدا ارج و قربی داشته باشد. و سپس خود را به خدا معرفی کرد و از سوی خدا این ندا آمد که ای موسی به خدا اگر سگ را هم به عنوان بدترین فرد معرفی می کردی تو را از پیامبری خلع می کردیم. برادر اینها را خوانده و شنیده ای؟ اگر شنیده ای چطور در مورد برخی افراد مثل مجتهد شبستری یا ... اینطور حکم قطعی می دهی؟ !
پنجم، سوالات شما به من اینطور القا کرد که از مباحث روشنفکری دینی کمتر اطلاع دارید و اگر هم اشکالی بوده به خاطر نوع سوال پرسیدن شما بوده نه جواب های من.
برادر گرامی خوشحالم که از بین همه ی این مسایل حقیقت را انتخاب کرده ای. اما باور کن به خدای یکتا قسم می خورم که من هم به حقیقت ایمان دارم و هنوز هم آرای روشنفکران دینی یا به اصطلاح بهتر روشنفکران دیندار را خالی از نقد نمی بینم. باید نقد شوند نه این که چشم و گوش بسته قبول شوند. منتها نقد علمی و فقهی. ولی باور کنید من ذهن بیماری ندارم و نمی توانم تفکراتم را مثل یکی ازستون های روزنامه ی کیهان در بیاورم. طوری که توهم توطئه و ناتوی فرهنگی و سیاسی و... در خواب و بیداری ام وجود داشته باشد و به سایه ام هم مشکوک باشم. شما که به دنبال حقیقت هستید بهتر است مثل من و امثال من! گول برخی افراد مریض و مساله دار و منحرف را نخورید و راه حق را برگزینید!
خیلی خوب است که آثار مطهری و سایر مراجع عظام و ... را می خوانید. امیدوارم این آخرین ایمیل بین من و شما باشد و اجازه دهید بنده فارغ از همه ی مسایل به خاک توسری های خودم فکر کنم. باز هم تاکید می کنم که بنده هیچ ادعایی در هیچ زمینه ای ندارم و توصیه ای هم به شما یا هر کس دیگری نمی کنم.
پیروز باشید
سگ نخرید، دنیا درست می شود!
من بوش (و بسیاری از سیاست مداران بزرگ دنیا در امریکا و اروپا را) آدم احمقی می دانم و به نظرم اقدامات نابخردانه ی وی موجب بدتر شدن وضعیت استقرار دموکراسی در کشورهای غیر دموکرات شده است. وی به نوعی از منفورترین چهرهای سیاسی دنیاست که به اعتقاد امریکایی ها ارج و منزلت شهروندان امریکایی را در دنیا پایین آورده است. اما به نظرم وی (یا هر کس دیگری که رییس جمهور آمریکا یا سایر کشورها باشد) چه احمق باشد چه نباشد، حق دارد زندگی شخصی اش را همانطور که دوست دارد پی بگیرد.
اما واقعا خنده دار نیست که آقای جنتی در نمازجمعه این هفته ی تهران، قصد خرید یک سگ توسط رییس جمهور آمریکا برای دخترش را دلیلی بداند برای عدم لیاقت وی و امریکایی ها برای اداره ی امور دنیا؟!
وی همچنین طاقت دیدن مردم مظلوم غزه و صحنه های جنگ که تلویزیون نشان می دهد را ندارد. ای کاش همه ی مسوولان صحنه های واقعی زندگی مردم بدبخت و دهک های پایین جامعه را که در زمان دولت نهم هم فاصله و شکاف طبقاتی شان بیشتر شده و نرخ تورم هم به حدود 30 درصد رسیده را هم از نزدیک یا از طریق یک رسانه ی مستقل می دیدند و آنوقت از آقای احمدی نژاد به خاطر اقدامات قهرمانانه اش در دشمنی با ابرقدرتهای دنیا اینقدر هیجان زده نمی شدند!
جالب است. هنوز برنامه ی چهارم توسعه به اتمام نرسیده و هیچ کدام از شاخص های اقتصادی و ... این سند به دست نیامده آقای جنتی و بقیه حالا صحبت از برنامه ی پنجم توسعه و لزوم اجرای آن می کنند. اما سوال این است که آیا مگر برنامه ی چهارم توسعه اجرا شده که می خواهید برنامه پنجم را تدوین و مثلا اجرایی کنید یا کنند؟ مثل این که کسی کلاس اول ابتدایی مردود شده باشد ولی با پرروییِ تمام بخواهد در سال دوم ابتدایی ثبت نام کند! در حالی که سال اول فقط در جا زده است! اینهمه که از اجرای برنامه عقب گرد داشته ایم رشد اقتصادی، صنعتی، علمی، عدم وابستگی به نفت و... بسیاری از سیاست های پولی و مالی سیر قهقرایی را طی می کند، شمایان کجا بودید که صحبت از برنامه ی پنجم می کنید و ادعا هم می کنید طاقت شکنجه و بدبختی کودکان فلسطینی را ندارید.
رژیم غاصب اسراییل اگر می دانست که چه کمک بزرگی به برخی کرده و با حمله به غزه موجب فراموشی بسیاری از نارسایی های داخل کشور شده است، حمله به این منطقه را متوقف می کرد! از این جهت "مرگ بر اسراییل" واقعا شعار به جایی است.
اما این ها مهم نیست. مهم این است که ما دنیا را نجات دهیم. به نظرم سند چشم انداز بیست ساله هم رویایی بیش نیست. هر چند نوع برنامه نویسی آن دارای انواع و اقسام اشکال و ایراد است و برخی از برنامه های اقتصادی موجود در کشور را فقط برخی از ابجد خوانان ماقبل تاریخ می توانند بخوانند و بفهمند! اما دولت نهم شجاعت در تصمیم گیری نسنجیده و حمایت از آن را آنقدر دارد که خیالش از همه لحاظ راحت باشد. تصمیماتی که نه تنها شعارهای پوپولیستی اش را عملی نکرد بلکه یکی از اساسی ترین حقوق اساسی مردم، یعنی آگاهی آن ها را نسبت به میزان درآمدهای نفتی و نوع هزینه کرد و محل مصرفش را نادیده گرفت. به همین راحتی.
اما "برنامه گریزی" دولت مهم نیست، مهم نجات همه ی دنیاست که داریم "به فضل الهی" انجامش می دهیم. به شرطی که رییس جمهور آمریکا برای دخترش سگ نخرد! پس، می شود و می توانیم!
اصلاح طلبِ اصلاح ناطلب!

نگران نباشید کسی افسردگی نگرفته و سکته هم نکرده! این تصویر متعلق به قلب پرتپش برخی اصلاح طلبان سابقا "مدیر" اصلاح ناطلب است که بعد از گذشت ۴ سال از و بعد از شنیدن اعلام تمایل خاتمی برای کاندیداتوری قلب شان بدجوری به تپش افتاده و هوای پشت میز و اینا رو کرده!
پی نوشت۱ *: البته اصطلاح "نامدیران" بهتر است! (مشخصات: به جز تعداد زیادی که از میز و منصب دور افتاده اند، تعداد قابل توجهی از آنان در چهار سال اخیر هم با تحمل مشقات فراوان و در راستای کسب منافع مصلحت طلبانه و عافیت جویانه دوباره ریش و سیبیل گذاشته اند!)
پی نوشت ۲:دکتر حسابی: "جهان سوم جایی است که اگر میهنت را آباد بخواهی، خانه ات ویران می شود و اگر آبادی خانه ات را بخواهی باید در ویران سازی میهنت بکوشی..."
* قضیه ی ریش و سیبیل گذاشتن افراد هیچ ربطی به اسطوره ی سخنرانی های دهه ی هشتاد جناب رحیم پورازغدی ندارد ( که به زعم خودش به برخی ریش های بی ریشه اعتراض دارد)!!
حالا همه در به در به دنبال شاه سلطان حسین می گردند. روحیه ی شاه سلطان حسین، اخلاق و رفتارش، روش اداره ی کشورش و... . مثل این طفلکی ها که بدجوری دارن از این مساله دوری می کنن. اما خوشحالم که بعد از این همه سال، ریشه ی تمام مشکلات ما به یک "شاه ایرانی" نسبت داده شد.
پی نوشت ۱: شاه سلطان حسین اگر می دانست روزی به این خفت و خواری می افتد که اخلاق خیلی از امروزی ها را به او شبیه کنند هرگز شاه نمی شد!
پی نوشت۲: مرحوم دایی جان ناپلئون از آن دنیا پیغام فرستاده: " دلیل نمی شود. باز هم کار کار انگلیسی هاست!"
[...]
هیچ چیز بهتر از این نیست که وقتی هوا ابریست یه موسیقی و صدای ناب مثل صدای فرهاد را گوش دهی. در حالی که آسمان دلت بدجوری گرگ و میش است و روزگار هم از درک دردهای تو عاجز است... من این وقت ها فقط یک اتاق کوچک می خواهم و یک وسیله مثل کامپیوتر یا قلم و کاغذ و دیدن هیچ آدمیزادی خوشحالم نمی کند و حالم از هر چه که حدس اش را بزنید بهم می خورد. مادر نشدم و دوست هم ندارم به این دنیا آدم اضافه کنم! اما تجربه ی "ویار" داشتن به همه ی چیزها را تا بی نهایت داشته و دارم. بارها و بارها. اصلا هم برایم مهم نیست که [...] و چند نفر [...] آدم افسرده ای نبوده ام. هیچوقت. من فقط از این باتلاق که اسمش زندگی است و محل تنفس همه ی ما شده متنفرم و [.....] از همه ی کسانی که با منطق حماقت، چشمشان را بر روی همه چیز می بندند و می خندند همواره! همه ی اون های خیلی محترم، همه ی اون هایی که هر روز صبح به این امید بلند می شوند تا وجود ِ نداشته ی خود را به چند نفر دیگر هم نشان دهند. و آنقدر اودکلن می زنند تا بوی تعفن شان در فضا نپیچد. و متاسفم برای خودم که بعضی اوقات، سرِ یک اجبار احمقانه به این کسان شبیه می شوم.[............]. این حس (که درسطور بالا ذکر کرده ام) جزو یقین یافته ترین ایمانی است که در زندگی ام بهش رسیده ام.
(بخوان فرهاد):
زرد ها بیهوده قرمز نشدند
قرمزی رنگ نینداخته بیهده بر دیوار
صبح پیدا شده اما
آسمان پیدا نیست
گرده ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار
من دلم سخت گرفته است از این
میهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته، انداخته است
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشیار
که به جان هم نشناخته
انداخته است
چند تن خواب آلود
مشتی ناهموار
چند تن ناهشیار
چند تن خواب آلود
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک...
آیا کسی هست؟

یک نفر انسان در گوشه ی روشن وجدان تاریخ تنها نشسته است. دارد آرام آرام دعای عرفه می خواند. چون تا ساعاتی دیگر می خواهد برود. می خواهد بیش از هر زمان دیگر به خصلت آباء و اجداد خود برگردد. او یک نفر است. اما می خواهد وارث آدم و ابراهیم و موسی و تمام رسولان عشق و آزادی باشد. مانند تمام کسانی که به قدرت زمانه پشت کردند. تصمیم خودش را گرفته است. نمی خواهد با حکومت ظالم بیعت کند. مصلحت اندیشی و تسامح و تساهل را ضرورت زمانش نمی بیند. اگر امروز بیعت کند فردا همه از هدف و راه اصلی منحرف می شوند. بنابراین حرکت می کند. اما تا در راه هدفش جان خود را از دست ندهد آرام نمی گیرد. و جان برای او چه ارزشی دارد در مقابل لذت آگاهی بخشی برای مردمی که خود را به خواب زده اند و به بیعت اجباری با فاسدان و مستکبرین راضی اند، تا منافع شان به خطر نیفتد. اما حسین این فضا را نمی خواهد. می رود تا مردانه تر از هر زمان دیگری نشان دهد حاضر است برای دستیابی به هدفش هزینه هم بپردازد. پس از جان خود و خانواده و عزیزانش می گذرد تا یاد دهد درس آزادگی را. درسی که قبل از آن که فرصت یابد شعارش را بدهد (و نیازی هم به شعار دادن نمی بیند)، به شکل عملی اجرا می کند. چرا که بهای نبرد با ظلم فقط خون است و چه بهتر که این بها را کسی بپردازد که می خواهد مانند دیگر مرسلین به هر چه که غیر خدا هست پشت کند... نمی گوید حکومت حق من و پدران من است. نمی گوید کسی بهتر از من نمی تواند حق را جاری سازد و عدالت را برقرار کند. حسین اینها را نمی گوید. فقط می گوید: "من برای اصلاح امت جدم قیام می کنم" و پرسید:"هل من ناصر تنصرنی؟" آیا کسی هست مرا یاری کند؟ باز از مردم سوال کرد و حق انتخاب با اهداف والایش را به آنان واگذار کرد. نه حکم شرعی صادر کرد که همراهی با فرزند علی(ع) واجب است و حتما باید با من بیایید و نه با تطمیع همراهی کسی را جلب و جذب کرد. فقط پرسید: آیا کسی هست مرا یاری کند؟ و رفت.....
و هر روز عاشوراست و هر نقطه از خاک خدا کربلاست. هر روز و هر لحظه تصمیم می گیریم و انتخاب می کنیم: آیا من باشم یا حق؟ سکوت عافیت طلبانه کنیم یا مبارزه واقعی با ظلم و هر چه غیر حق ؟
آیا کربلا و عاشورا بعد از 1400 سال هنوز در تکرار است؟ صدای یک نفر انسان آزاده از اعصار دور تاکنون می آید: اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید. اگر دین ندارید...
درباره ی رواج آیین های غلط در مراسم های مذهبی
دعوای اصلی سر چیز دیگری است
در روزهای اخیر تعدادی از دوستان در وبلاگ هایشان راجع به وجود خرافه پرستی در ایام عزاداری ماه محرم و سایر مراسم های مذهبی و لزوم برخورد با آن، نوشته اند که جالب و مورد توجه است.
یادم است زمانی که در جبهه مشارکت گیلان بودم راجع به رواج خرافه در ایام مذهبی و خواندن اشعار عجیب و غریب از سوی مداحان از یکی از نمایندگان اسبق مجلس پرسیده بودیم . آن موقع برخورد با این مسایل تازه شروع شده بود و ما هم تازه کار! می گفتیم چه خوب است که نسبت به اینجور مسایل به خوبی هشدار داده و برخورد می شود. اما وی با لهجه ی شیرین اصفهانی اش در پاسخ به ما گفت: زیاد جدی نگیرید این چیزها را. دعوای اصلی سر چیز دیگری است. سر این که در تیزرها و بنرهای تبلیغاتی ابتدا و با فونت درشت مثلا می نویسند: مداح: برادر حاج [...] فلانی و زیرش یه کوچولو با فونت ریز می نویسند: سخنران: حجت الاسلام و المسلمین [...] فلانی و خوب معلوم است با تیتر درشت نوشتن نشانه ی اهمیت داشتن مداح مراسم و توجه مردم به آن هاست و خودبه خود کسی توجهی به سخنران مراسم نمی کند. بنابراین دعوای اصلی سر این ریز و درشت نوشتن اسامی و کم و زیاد شدن توجهات است و این به مذاق خیلی ها خوش نمی آید. نه برخورد واقعی با خرافه گرایی. به همین خاطر قصد دارند کمی رویِ این مداح ها را کم کنند.
چند سالی از آن ماجرا گذشته است. حالا هر سال و هر روز که می گذرد بیشتر به یاد این مساله می افتم که آن نماینده محترم چقدر راست می گفت و اگر به واقع جمعی خواهان برخورد با این مسایل هستند چرا هنوز هم ریشه های اصلی تحجر، خرافه و بنیاد گرایی وجود دارد و انحرافات جدی که در حوزه ی مسایل دینی به وجود آمده است جلویش گرفته نمی شود. و اِلا کم و زیاد شدن چند تا عَلَم و کُتل و تغییر لحن و شعر چند مداح که مشکلی از ما کم نمی کند. ضمن این که مطالعات تاریخی به ما نشان می دهد اغلب این آیین ها و رسومات مذهبی در اثر رقابت با سایر ادیان به وجود آمده اند. هر چند که به شخصه وجود این عناصر را هم خیلی به نفع جامعه نمی بینم. اما لازم است وقتی چیزی برچیده می شود چیز بهتری در مقابل به جامعه عرضه شود. وقتی سطحی نگری را از مسایل دینی بر می داریم باید جامعه را به سمت عمق این مسایل ببریم. البته اگر خود آنان این را بخواهند. حال جالب این که وجود همین تعداد ترانه هایی که به سبک جدید خوانده می شود موجب جذب تعداد زیادی از جوانانی شده که تا چند سال قبل هم برای شنیدن نوارهای مذهبی رغبتی از خود نشان نمی دادند. یعنی که "زین کهنه خدایی که تو را هست، دلم خست" اما نیاز است که این نوع ترانه خوانی ها را با تصمیمات درست به سمت مطلوبش هدایت کنیم. هر چند که خودم خیلی از این تدبیر و سیاست گذاری می ترسم که هر بار آمدیم درست ترش کنیم خراب تر کردیم و تنها حذف و نظارت های سلیقه ای افزایش یافت و سهم ما جز این نشد!
قبلا مطلبی راجع به همین مساله در وبلاگم نوشتم که این پایین گذاشتم. بد نیست بخوانید.
کارگزاران هم رفت
ساعت از پنج گذشته است. کارم در روزنامه کم کم رو به اتمام است که ناگهان باخبر می شویم روزنامه
کارگزاران توقیف شد! به همین سادگی! به همین سادگیِ مهرورزی دولت نهم، به همین سادگی که این روزها اسراییل کودکان غزه را به خاک و خون می کشد، به همین سادگی ِ درج یک خبر کوتاه از مواضع ادوار تحکیم وحدت در خصوص غزه و سپس توقیف...، دلم طاقت نمی آورد. به فرشاد (قربانپور) و محمدرضا یزدان پناه اس ام اس می دهم. چند بار می نویسم و پاک می کنم. نمی دانم چه بنویسم؟! می نویسم "روزنامه ی کارگزاران هم توقیف شد؟ نگو راست است! دیگر طاقت نداریم. بگو دروغ می گویند. مثل همیشه. دیگر نمی خواهیم در مورد مطبوعات راست بشنویم... " و بسیاری حرف هایی که در قالب یک پیام کوتاه نمی گنجد. آنقدر حالم گرفته است که به همکارم که می گوید یه زنگ به تهران بزن از بچه ها بپرس، می گویم: "نمی توانم! زنگ بزنم چه بگویم؟! بگویم تسلیت به شما (که گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن مسگری...!) آن ها الان تو حال خودشان نیستند، زنگ بزنم و چی بپرسم؟! از چه که ما از اول تا آخرش را می دانیم". اما حداقل فرشاد می داند که تا چه اندازه در این موارد اذیت می شوم، خودش می خواهد زنگ بزند.(من را دلداری دهد!) اما خودم تماس می گیرم. در هفته نامه توقیف شده شهروند امروز نشسته است. یادم نیست که چه گفتیم همینقدر می دانم که مرتب به من می گفت: عیبی ندارد!! انشاا... درست می شود." اما خیلی چیزها را نگفتم. نگفتم که شما هم می توانید بروید عین آن چندین هزار خبرنگاری که برای کار در بی بی سی ثبت نام کرده اند ثبت نام کنید. شامل همان آماری شوید که خودتان در جلسه ی روز قبل از توقیف با هاشمی از آن خبر دادید. یعنی بیکار شدن دهها و صدها خبرنگار و دبیر سرویس و سردبیر و... . و فردا به جرم کار در رسانه های خارجی محکوم هم شوید.
دیگر خیال همه راحت شد. اگر در دولت قبل سرعت آن پیک موتوری آنقدر زیاد بود که می توانست در یک شبانه روز پیغام توقیف دهها روزنامه را به دفاتر روزنامه ها برساند، امروز به علت سهمیه بندی بنزین و احیانا مدیر و مسوول شدن آن راننده ی موتور (!) با یک تلفن و فکس، روزنامه ای یکی دو ساله توقیف می شود و روزنامه ای هنوز متولد نشده می میرد... و چه آسان و بی دلیل این کودکان نورس و تازه مطبوعات قربانی می شوند.
کودکان غزه شب و روز از ترس راکت ها و موشک های اسراییلی خواب ندارند و هر لحظه منتظرند که این بار نوبت کدامشان است که به استقبال مرگ ناخواسته می روند. اینجا غزه نیست. شهر در امن و امان است! اما مطبوعات مستقل کشور هم هر لحظه منتظرند که فردا نوبت کدام یکی شان است که توقیف و بسته شوند، زیر راکت های مهرورزانه کسانی که ادعای نقد پذیری دارند. با این تفاوت که جنگ در نوار غزه بین اسراییل غاصب و مردم بی دفاع غزه است، اما اینجا ما همه ایرانی هستیم و...
به قول فرشاد "عیبی ندارد. انشاا... درست می شود!"
یک شعر از خودم!
در حاشیه
سیبیل نداشته ی شاملو
بخار چای تازه
که روی میزم است
و از دیوار آویزان است
نگاهم را می دزدند،
این روزها
به کفش تنگی گیر داده ام که یواشکی در بیابان
خودش را به زور در پای گشادِ قدرتِ نداشته کرده
که از زور ِ زیادی نداشتن می ترکد!
خمیازه ها
و پاها
و دست های کش آمده ام
حاشیه های داغ روزمرگی است
و یک عدسی تیره
که زوم می کند
روی سیبیل نداشته ی الف. بامداد،
بخار چایی که "نمونه" نیست،
و دست آخر سوزن اش
زیر پونز ِ عکس های چسبیده به دیدار تا قیامت
-که برای به استهزاء گرفتن تمام خاطره ها مبعوث شده اند-
و روی نشُسته و بی چروکِ پیشانی دیوار
به عبثِ جاودانگی چسب خورده اند
بدجوری گیر می کند؛
عجبا!
عجب
جب
ج
ب
الف (بی کلاه و بی مداد).
با تشکر از چسب رازی و دوستان!
اولین سالمرگ اکبر رادی
آدم نشانم بده. انساني گرم، زنده، معاصر، كه من صداي ِ جرجر استخوانم را در او بشنوم. انساني سرشته به ايمان و رنج منتشر، كه تمام اعتبار و درخشش پلاتوي تو بسته به جمال اوست. و بي او بدان كه صحنه سياه است؛ يك غار مدرن، بينور، سرد كه اشباح سرگرداني در سِجاف آن بيهوده راه ميروند. و آيا نوبت به غارهاي مدرن و تيره آغازيان رسيده است؟... خوبِ من! هميشه يكي هست كه عاشقانه بخواند.
اکبر رادي - تهران - مرداد 1346

5 دی ماه اولین سالمرگ اکبر رادی نمایشنامه نویس گیلانی است. یادش گرامی باد.




