فارسی شکر است!

محمد علی جمالزاده، پدر داستان نویسی کشور، در داستان خود، با نام "فارسی شکر است" به ماجرای داستان جوانی می پردازد که در محبسی تنگ و تاریک و در معرکه بزرگترین نزاع فلسفی و جامعه شناختی معاصر، یعنی تضاد سنت و مدرنیته گرفتار می آید. این جوان که همراه سه نفر دیگر در زندانی گرفتار شده است، به دلیل دل تنگی و ناخوش احوالی خود قصد مصاحبت با دو تن از هم بندی های خود را می کند که از قضا یکی از آنها به شدت فرورفته در عوالم سنتی و به دور از هر گونه موانست و هم زیستی با زبان فارسی عامیانه که زبان جوانک کلاه نمدی است می باشد و دیگری نیز که چند صباحی را در فرنگ گذرانیده، ردای روشن فکری در بر کشیده، کمترین لفظش، معادل ده ها صفحه معنی فلسفی و سیاسی را که در زیر شاخ و برگ ایسم های مکتبی پنهان مانده، به همراه دارد.
جوانک درمانده که از پرت و پلا گفتن این دو ، که به عقیده او جن زده اند خسته شده به هر زحمتی قصد دارد تا خود را از شر زندانی بودن با کسانی که نه زبانش را می فهمند و نه به زبان او تکلم می کنند راحت شود، که در آخر نیز همین گونه می شود.
و انگار این ماجرا به شکلی دیگر ادامه دارد... مدتهاست در حوزه ی مسایل اقتصادی، مهم ترین مسایل برای عامیانه فهم کردن ماجرا، طوری بیان بیان می شوند که نه از تاک نشانی می ماند نه از تاک نشان. یعنی نه عوام سر در می آورند نه متخصصان!
پی نوشت: رییس جمهور عزیز، مهرورزانه می گویم: لطفا در حوزه ی "اقتصادی" جوری حرف بزنید که ما نفهم ها نه! حداقل اقتصاددان ها متوجه شوند که چه می گویی؟ به خدا "فارسی شکر است"! اگر از مرحوم جمالزاده نمی توانید بپرسید لااقل از آقای حداد عادل بپرسید. استقبال می کنیم!
ما را به روزهای پر از حادثه عادت دادند!
از آنجایی که نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی هستیم! و از آنجایی که جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیش و نه کلمه کمتر هستیم!، و از آنجایی که به ما گفته اند به شخصه و با هم می توانیم دولت تعیین کنیم اما مثل خیلی ها نمی توانیم تو دهن بعضی بزنیم(چون زورمان نمی رسد)! و... خیلی مسایل دیگر، تصمیم گرفتم که با وجود انتقادات زیادی که به خاتمی دارم اما بنا به وظیفه ی شغلی و علاقه ی شخصی در همایش حامیان جوان خاتمی شرکت کنم و همینطور به رای به خاتمی فکر کنم. دلم برای خودم نه، برای نسل ام نه، برای کادر کوچولوی شناسنامه ام خواهد سوخت که باز هم در انتخاباتی دیگر مهر شرکت خواهد خورد تا به این وسیله ثابت کنم یک برگ رای فقط سهم من از دموکراسی است و نه بیش تر و بنابراین این برگ رای را باید به هر ترتیبی پرکردن. یعنی بین بد و بدتر. اما یک نکته و آن این که بعد از پیروزی خاتمی نباید بنشینیم و نگاه کنیم دارد چکار می کند. باید بیش از هرزمان دیگر نظارت کنیم و هرجا خطا رفت و به تسامح و تساهل نزدیک تر شد فریاد بزنیم.
در همایش یاران جوان خاتمی پر از شمع و گل و پروانه بود، باز هم همان شعر و سرودها و آزادی و دموکراسی و آرمان و... تکرار شد و بازهم فردی قدیس شد و آن دیگران ابلیس! به یاد روزهای اول مان افتادم. یاد آن شورهای بیش از شعور. امروز اما هیچ طوری نشدم. حتی فریاد آزادی و دموکراسی و شعر و سرود و... هم اندکی نلرزاندم. نمی دانم چرا؟ هر چند که همین جملات و دغدغه های مشترک باز هم ما را دور هم جمع کرد تا باز هم اول ماجرا ازشمع و گل و پروانه بگوییم و بعد از حاجی و کفن پوش و هر 9 روزیک بحران...! و سر آخر مدینه النبی و عبور از هیچکس! بگذریم...
چه خوب بود که جوانان حامی خاتمی، متشکل از جوانان مستقل اصلاح طلب حالا که دوست دارند رخت نویی را به قامت اصلاح طلبی کنند، دیگر در مراسم هایشان از مدیران سابق اصلاح طلب و غیره با کارنامه مشخص برای سخنرانی استفاده نکنند. (چنانکه خودشان هم تمایل زیادی برای سخنرانی نداشتند) شاید به جز یک برگ رایی که تنها سهم ما از دموکراسی در ساختار حاکمیت ایران است، یک حرف و گفت و گوی رودررو و بی پرده سهم ما از دموکراسی در جمع های خودمانی باشد. ما خسته ایم از این همه سخنرانی. هشت سال شنیده ایم بس است. حالا دیگر ما باید بگوییم آنها بشنوند. در این رابطه بیشتر و کاملتر خواهم نوشت.
روی تیزر تبلیغاتی خاتمی شعری نوشته بودند به این مضمون:
سید از فصل خزان سایه ی خرداد بیار/ ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم


عادتمان داده اند به روزهای پر از حادثه...!
گزارش این مراسم را در ادامه بخوانید:
(با تشکر از کامیار چایچی عزیز که عکس ها را برایم ارسال کرد)
>>بازتاب در یاری نیوز
ادامه مطلب
به منوچهر احترامی، که کودکی هایم در شلمرود او گذشت...

باورم نمی شود، حتما رفته توی ده شلمرود برای ما از حسنی خبر بیاورد! اما مثل این که نه حقیقت دارد. عمو سیبیلو هم رفته تا آبدارخانه گل آقا را در آن دنیا که حالا با وجود کیومرث صابری فومنی، پرویز شاپور، ابولقاسم حالت، مرتضی فرجیان و محمد علی گویا و... جمع شان جمع است رونق دوباره ای بدهد. خیلی دلم می گیرد. خاطرات روزهای خوب کودکی از جلو چشمانم رژه می روند. همون موقع ها که تو کوچه با بچه ها با صدای بلند می خواندیم: " توی ده شلمرود/ حسنی تک و تنها بود/ نشسته بود تو سایه/ تنها روی سه پایه/ باباش می گفت: حسنی می خوای سر تو اصلاح کنی/ نه نمی خوام، نه نمی خوام! حسنی می یای بریم حموم؟/ نه نمی یام، نه نمی یام... حسنی نگو بلا بگو تنبل تنبلا بگو/ موی بلند، روی سیاه/ ناخن دراز، واه واه واه..." بعد بزرگ شدیم، کودکی هایمان تمام شد، اما شعرهای کودکی را مثل بازی هایش نه، فراموش نکردیم! مگر می شود کودکی را فراموش کرد؟ بزرگ شدم، قد کشیدم اما هربار دلم برای کودکی ام تنگ می شد باز هم توی دلم یواشکی حسنی را می خواندم تا طبق همان قرار ساده ی دوران کودکی سعی کنم شعر حسنی (که یک کتاب کامل است) یادم نرود. انگار باز هم مسابقه ای در کار است. یا اینطور فکر می کردم که شاید باز هم مسابقه ای کودکانه در کار است که قرار است برنده اش همه ی بچه های کوچه ،که معمولا دخترهای کوچه بودند، باشند. و بعد کتاب های دیگر را هم همینطور با بقیه بچه ها ادامه دادیم: مثل "دزده و مرغ فلفلی". بزرگ که شدیم گشتم دنبال شاعرش. گفتند: "منوچهر احترامی" است. بعد گل آقا را خواندم. اول بچه ها... گل آقا، بعد هفته نامه و بعد تر ماهنامه گل آقا... این سال های آخری که گل آقا بعد از فوت صابری فومنی نظم انتشار خود را به دلایل مختلف از دست داده بود اما صفحه ی "پیر ما گفت" عمو سیبیلو با قدرت هر چه بیشتر در زمینه طنز نویسی ادامه داشت. چه روزها که خواندم و از خنده ریسه رفتم. مثل همه ی آن دیگران. آخر این عمو سیبیلو چقدر بلد بود تا اندر احوالات شیخی اینچنین زیبا بنویسد: "پیر ما مدار توسعه ی اقتصادی کسب خویش را بر کشک سابی قرار دادن و سال ها بر این شیوه مداومت ورزیدن و مبحث کشک را کما هو حقه پیش بردن... پیر ما در کشک سابی فرد بود/ وارد و آگاه و صاحب درد بود" یا " پیر ما مامور کنترل بود. گفت: برنامه ها را همه من کنترل می کنم و گفت: هیچ برنامه ای نباشد که من آن را کنترل نتوانم کردن و یا نخواهم که در تحت کنترل درآوردن. او را گفتند کنترل چگونه کنی؟ ماس ماسک را از جیب برکشید و گفت: این گونه!!... چون چندی بگذشت او را دیدند در کنجی نشسته و هزار ماس ماسک در پیش نهاده و سخت مشغول بازی است. گفتند: ای پیر مشغول در چه کاری؟ گفت: دارم کنترل می کنم!"
همین چند وقت پیش بود که در پی تعطیلی مکرر گل آقا دلم برای نوشته هایش تنگ شده بود. چون از بچگی بهشان دلبستگی پیدا کرده بودم. دلم می خواست مطلبی برایش بنویسم. با همین تیتری که در بالا می بینید اما نشد. خوشبختانه چند وقت بعد رادیو زمانه مصاحبه ی خوبی با او انجام داد. دوباره رفتم به همان ده شلمرود که کودکی هایم در آن گذشت... اما اینبار مثل این که واقعا منوچهر احترامی هم کوله بارش را جمع کرده و رفته و ما را در ده شلمرود تنها گذاشته. ای کاش همیشه کارهای بد می کردیم. روی سیاه و نشسته و نامرتب بودیم و مثل حسنی در آخر داستان بچه حرف گوش کن نمی شدیم تا بهمان بگویند"یه دسته گل"! شاید آنوقت بازم می ماند و یه کتاب دیگر برای ما بچه بزرگ ها می نوشت و اینقدر خیالش از همه چیز جمع نبود و نمی رفت. به خدا ما هنوز خیلی مانده مثل حسنی "یه دسته گل" شویم. شلمرود دیگر حال و هوای سابق را ندارد. دیگر فلفلی و قلقی و حتا مرغ زرد کاکلی هم برایشان اهمیتی ندارد که حسنی چه بپوشد و چه کار کند. آقای احترامی کاش یکی دیگر از آن شلمرودهای خوب را درست می کردی که فقط مختص بچه ها نباشد، بلکه آدم بزرگ ها را هم بهش راه بدهند. منتها فقط آدم بزرگ هایی که کودکی شان یادشان نرفته باشد. من دلم تنگ است.
>> نزدیک ظهر حین انجام کار روزنامه، محمود خان فرجامی، طنزپرداز جوان کشورمان پیامکی می دهد تحت این عنوان: "منوچهر احترامی درگذشت"! خشکم می زند. لحظه ای مکث می کنم و واقعا مانده ام این خبر راست است یا شوخی!

و آنچه كه زیبا نیست زندگی نیست
روزگار ماست
از آنچه كه رنج میبریم
زندگی نیست
زندگاناند
شوخی كودكانهای بود زندگی
كه بزرگ شده است و از كفمان رفته است...
...
چه سعادت شیرینی است زندگی
اگر آدمی از حیرت به زبالهای برنمیگشت!
* شمس لنگرودی
خاطرات روزهای انقلاب
"من مخالف آمدن آقای خمینی به پاریس بودم. چون پاریس چهارراه اطلاعات و افکار بود. در این چهارراه اگر کم و زیاد کنی، رفتی. اگر یک حرف نابجایی بزنی و یک صحبتی بکنی که بشود آن را مایه کرد، این ها برد را باخت می کنند. بعدها که اسناد سفارت آمریکا و کتاب سولیوان منتشر شد دیدیم شریف امامی اسباب تبعید آقای خمینی را از نجف به پاریس فراهم آورده." " آن ها معادل همان نگرانی های من، به آمدن او به پاریس امید بسته بودند. معلوم شد بیرون کردن آقای خمینی از عراق پیشنهاد شریف امامی بوده است. به این امید که وقتی او می آید به پاریس چند تا [...] می گوید و چند مصاحبه می کند. در آنجا سوال هایی کذایی را از او می پرسند و او هم جواب هایی را که آن ها دلشان خواست می دهد و بدین ترتیب کار ایشان تمام می شود و مردم دور و بر او را رها می کنند و موج می خوابد."
" نشستم 19 سوال و جواب را که به اصطلاح سوال های اصلی راجع به انقلاب ایران بود طرح کردم و بردم پیش (آقای) خمینی. گفتم می خواهم روبه رو حرف بزنم. گفت: کسی توی اتاق نیاید. گفتم: اینجا جایی است که می گن یک خبرنگار زبده و زرنگ است، کسی است که می گن نقش شیطان رو بازی می کند. آن ها یک سوال هایی را مطرح می کنند که شما را بپیچونند و از شما جوابی را که می خواهند در می آورند. بعد آن را می گذارند توی بوق و کرنا و بیچاره تان می کنند. این سوالات اینجاست و این هم جواب هایش. مصاحبه لازمه ی انقلاب است. اگر نمی توانید یک ترتیب دیگر بدهید. پیروزی یا شکست انقلاب در گرو مواضعی است که شما در روزهای تعیین کننده اتخاذ می کنید. اگر می خواهید انقلاب شکست بخورد و شما به جمع تبعیدی های فرنگ بپیوندید، مختارید وگرنه باید در این 19 مساله جواب ها کاملا روشن باشد. طوری که مردم با هر نوع علم و اطلاع و باور و عقیده مذهبی به طور روشن بدانند وضعشان در رژیم اسلامی چگونه خواهد بود و چون مردم شما را مرجع تقلید می دانند و سیاستمدار نمی دانند، قول شما را فتوای دینی و نظری می دانند که به طور قطع به اجرا در می آید. با روشن شدن جواب ها همه با جان و دل و تا پیروزی انقلاب می ایستند و رژیم شاه به طور قطع سقوط می کند. یکی دو روز بعد گفت: من آن ها را مطالعه کردم و درست است و همین طور عمل می کنم."
" کمیسیونی تشکیل شده بود که سوال ها را می گرفت و جواب ها را تهیه می کرد و آقای خمینی آن ها را می خواند. همانطور که آقای اشراقی بارها گفتند همواره آقای خمینی می پرسیده که آیا این جواب ها را بنی صدر موافقت کرده یا نه؟"
"ما یک چیزی را موفق شده بودیم که کسی تا آن زمان موفق نشده بود و آن اینکه همین بیان از اسلام را از زبان یک مرجع تقلید گفتیم. بیان اسلام دین آزادی است و اسلام بیان آزادی است را از زبان او گفتیم . تا اینجا موفق بودیم و..."
"در پاریس هر روز حاج احمد آقا پیش من می آمد و می گفت: آیا تحلیل شما، شما را واقعا به این نتیجه رسانده است که شاه می رود؟ نکند در پاریس زمین گیر شویم؟"
و سرانجام رهبر انقلاب ایران در میان استقبال پرشور مردم از پلکان هواپیما پایین آمد و در سیل جمعیت گم شد.
"وقتی از هواپیما خواستیم بیرون بیاییم، مثل این که برادر وی بود و آقای مطهری ایشان را گرفتند در وسط خود و بردند، مثل این که وظیفه ی روشنفکرها تمام شد و تا پای پلکان هواپیما بود. مثل این که از همانجا یک جریان پایان یافت و جریان دیگری شروع شد." *
*بخشی از کتاب "درس تجربه"- خاطرات سید ابوالحسن بنی صدر ،انتشارات انقلاب اسلامی-شهریور 80
>> خاطرات روزهای انقلاب- ماجراهای ناگفته انقلاب
>>خاطرات روزهای انقلاب- آواره گردی محمدرضا پهلوی و فرح
>>خاطرات روزهای انقلاب- مخالفت با دولت بازرگان کفر است
ذوق مرگیِ فرهنگی پیرمردهای تلویزیون و فوتبال مردانه!
چقدر از این پیرمردهای شبکه دو که غروب ها راجع به موسیقی ایرانی، فرهنگ ایرانی، شعر ایرانی و... حرف می زنند و از گذشته ی پر افتخار خود نزدیک به ذوق مرگ شدن هستند حالم بد می شود. مانده ام چطور توی دکور برنامه که کافی شاپ است می نشینند و برای حرف زدن سراغ قهوه خانه ای چیزی نمی روند! بابا جان، لطفا کوتاه بیایید. هم برای قلبتان ضرر دارد هم ما خسته شدیم. همین افکار آلات شما بدبختمان کرده و اجازه نمی دهد بی سرو صدا سرمان را بیندازیم پایین و عینِ چی[...] کار و پیشرفت کنیم. سنگربانان محافظه کارِ دفاع از هویت فرهنگی آریایی، امروز چی هستیم و کجاییم؟ چرا یک کلمه دهان مبارکتان را در انتقاد از دست دادن امروز باز نمی کنید؟ دردِ ما از بی امروزی و بی آیندگی است و شما هنوز در کمای گذشته، خوش خوابیده اید!
پی نوشت1- خوش به حال خودم که هفته ای حدود سه چهار ساعت تلویزیون می بینم. و بیشترین ساعات تماشا هم مربوط به پخش فوتبال لیگ برتر وطنی است.
پی نوشت 2- هر چند فوتبال ایرانی آنقدر سیر قهقرایی را طی می کند که گاهی به این نتیجه می رسم که پخش مستقیم آدامس جویدن سرآلکسی فرگوسن، می ارزد به کل لیگ برتر ما. با این وضع دل و دماغ فوتبال نگاه کردن را هم از دست داده ام.
پی نوشت 3- توی روزنامه نشسته ام و دارم با آقای دلخوش، مخبر کمیسیون اقتصادی مجلس در مورد طرح تحول اقتصادی گفت و گو می کنم. صدای تلویزیون بلند است و بچه ها دارند فوتبال نگاه می کنند. آقای دلخوش متوجه می شود و می پرسد: جدی، خانم شما هم فوتبال نگاه می کنید؟ می گویم: بله، خیلی! البته هر وقت وقت داشتم. با تعجب و برافروختگی فراوان می گوید: وا!چه حرفها، مگر زن هم فوتبال نگاه می کند؟!!
چرا اون لحظه یادم رفته بود بهش بگویم: هر وقت فوتبال نگاه می کنم، (و خیلی کارهای دیگه) جنسیتم یادم می رود؟! البته توی این مملکت!
پناه می برم به خدا از بیماری فقر جنسیت!
سفت و سخت در حال انجام مصاحبه و گزارش برای ویژه نامه نوروزی مان هستیم.(من و بقیه همکاران) و وقت هم نداریم. خیلی خوب می شد اگه خدا برخی از روزهای سال رو بیشتر از 24 ساعت می کرد. چطور آقای احمدی نژاد میتونه یک شبه همه ی چیزها رو عوض کنه اما خدا... . نغوذ باا... . غلط کردم!
>>سرانجام انحراف از برنامه چهارم توسعه در کاهش وابستگی به پول نفت - سالهای سخت بودجه/ خیرالکلام
عشق آخن آتونی!
نمی دانم در فیلم "حضرت یوسف" که فرج ا... سلحشور ساخته است تا چه حد به عشق زلیخا پرداخته شده و در کتب و متون قدیمی و آیات و روایات قرآن کریم تا چه حد به تمام زوایای عشق زلیخا به یوسف(ع) اشاره شده است. اما هر چه که بیشتر این فیلم را می بینم و همینطور چیزهایی که از دیگر کتاب ها راجع به این مساله خوانده ام متوجه می شوم که عشق زلیخا به یوسف در مقابل عشق مولوی به شمس تقریبا هیچ است. انگار زلیخا باید صد سال بدود تا "عین" عشق مولوی به شمس را دریابد و بفهمد. عشق مولوی به شمس قابل توصیف نیست. عشقی که به خاطر زیبایی صورت و یا جنس مخالف نیست. هرچند زلیخا بعدها عاشق باطن و خصوصیات اخلاقی یوسف هم می شود. اما عشق مولوی به شمس با این که ازسر نیاز و یا انتظار نیست اما تمام هستی مولانا را زیرورو می کند*:
چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو/ هر چه بینی بگذر چون و چرا هیچ مگو
تو چو سرنای منی بیلب من ناله مکن/ تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو
گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی/ گفت هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو
اگر خوب نگاه کنیم الان هم در جامعه ی ما زلیخاهای زیادی هستند که یوسف ندیده زلیخااَند و حاضرند برای وصال به معشوق (جنس مخالف) جانشان را بدهند. هر چند میزان و تاریخ مصرف زلیخا بودنشان به عوامل و شرایط مختلفی بستگی دارد. اما هر چه نگاه می کنم عشق مولوی به شمس چیز دیگری است...
تقریبا سعی می کنم هر هفته فیلم حضرت یوسف را ببینم. واقعا باید به فرج ا... سلحشور به خاطر نبوغش تبریک بگویم! هر چه که از این فیلم می گذرد و می بینمش، از آن جایی که در این فیلم آنقدر شخصیت بزرگوار حضرت یوسف(ع) را لوث کرده اند و انواع استفاده های سیاسی-اجتماعی و اقتصادی را از شخصیت وی برده اند، روزبه روز بیشتر شیفته ی آمن هوتب یا همان آخن آتون می شوم. فرعونی که بعد از شنیدن حقیقت راه و روشش را خودش انتخاب می کند و...مسایل دیگر. آنقدر که شخصیت آمن هوتب برایم جذبه دارد بقیه ی شخصیت های فیلم ندارند. از این نظر به سلحشور به خاطر نبوغش تبریک می گویم که فیلمش حداقل در مورد من یکی، نتیجه ی عکس داد و من بیش از یوسف، شیفته ی فرعونِ فیلم شدم!!
پ.ن: لازم به ذکر است علاقه به شخصیت فرعون ربطی به بازیگر فیلم، جناب رحیم نوروزی که همولایتی و رشتی است ندارد ها!
*مولانا بعد از وفات یا گم شدن شمس، به خاطر بیقراری های فراوان در طلب عشق و سفرهای بی حاصل برای یافتن او، به صلاح الدین زرکوب متمایل می شود و بعد از مرگ او هم به شخص دیگر متمایل می شود. اما جنس عشق او با همه ی عشق های زمینی فرق می کند و مثنوی شناسان بیشتر این مسایل و گرایش ها را به خاطر دستیابی مولوی به مباحث عرفانی می دانند تا پیچیده ترین مسایل را در قالب زبان ساده و نزدیکی به این افراد بیان کند. البته هدف اصلی مولوی از این شور و شیدایی خود "عشق" است. به قولی: عشق دایم در مراجعه است. همین!
>>پایین کشیدن فیتیله ی تورم، وعده ای که محقق نشد- خیرالکلام
از روزی که وبلاگ نویسی را شروع کرده ام دوستان زیادی بوده اند که مایل بودند مطالبی را که در روزنامه می نویسم را بخوانند. البته که چیز مهمی نمی نویسم! اما به خاطر پیشنهاد تعدادی از دوستان، مخصوصا یکی دوتایشان (که در اینجا نام نمی برم) تصمیم به ایجاد وبلاگی با محتوای کاملا خبری گرفته ام و در آن فقط یادداشت ها و گزارش هایی که قبلا یا در ایام حاضر نوشته و می نویسم را قرار می دهم. هر چند حجم مطالبی در این وبلاگ کمی زیاد است اما امیدوارم مطالب تا حد قابل قبولی رضایت دوستان ارجمندم را فراهم کند و همه شان چه دوستان قدیم و چه آنهایی که با وبلاگ تازه ام، تازه همراه می شوند مرا از انتقادات و نظرات ارزشمندشان محروم نکنند.
به هر حال برگ سبزی است تحفه ی درویش و پر از اشکال و ایراد. اما وبلاگ اصلی ام همین است که الان می بینید و آن وبلاگ را هم کمتر فرصت می کنم که به روز کنم و هم کمتر پاسخ دوستان ارجمند را به نحو مطلوب می دهم. اما همیشه لینک مطالب را در قسمت پیوندهای روزانه این وبلاگ(بی سببی) قرار خواهم داد.
نامش را هم از یکی از روزنامه های قدیمی(دوران مشروطه) گیلان گرفته ام و "خیرالکلام" نهاده ام و در آن به موضوعات استانی (گیلان) و سراسری در حوزه ی اقتصادی- اجتماعی-سیاسی پرداخته ام.
توضیحات بیشتر را در همین جا بخوانید.
با سپاس
اعـتراف

من زندگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!
كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!
* شاعر: حسین پناهی




