تبليغاتX
بـی سببــی

 

۲۲ مرثیه تیرماه

شمس لنگرودی

شادمان

به درخشش روزها خيره بوديم

به ستاره هاى برنجى

كه برق مى زدند

و قطرات شان چهره ى كودكان را طلايى مى كرد.

پسران زيبا

پيراهن سبزشان را به درخت مى كشيدند

و خنده زنان

شاخه هاى حواس پرت را مى ديدند

سبز مى شوند

دورِ گردن دختران طوقى از برف بود

كه هوا را خنك تر مى كرد

از هر طرف كه دلت مى خواست باد مى وزيد

و عطر ميوه هاى شمال را مى آورد

همه چيز چون روزهاى اوايل موعود بود

فقط قطراتى سياه بر پيراهن مان نشت كرده بود

كه همچون نك سوزنى

تن مان را مى آزرد

پس فرياد كرديم

و شما را ديديم

كه به خاك افتاديد

و چشم ناباورتان

از شدت اندوه بسته شد.

ديگر چشم ها به چه كارمان مى آمد

همه پلك بر هم نهاديم

چشم بستيم از باقى زندگى

مژه هامان در تاريكى فرو رفت

و اكنون كورمال كورمال در خيابان ها مى چرخيم

دست بر هم مى سائيم

و به يكديگر مى گوئيم

شب به خير

عزيز روزگار خوش زندگى

شب به خير.

 

22 مرثیه تیر ماه- شمس لنگرودی

***

 پی نوشت: وقتی سنگینی غم از حد بگذرد دیگر نمی توانی حتی یک کلمه هم راجع بهش بنویسی. من که اینگونه ام. به همین خاطر نمی توانم از سیدکوهزاد بنویسم. بنویسم که همه ما دوستانش چقدر دلواپسش هستیم. او که نیست "تاسیان" است برای همه ما. باز هم دعا می کنیم برگردد. از شب و سکوت و تنهایی بنویسد. از تمام نتوانستن هایمان...

>> کوهزاد اسماعیلی بازداشت شد(+)

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 15:58 | 88/08/15


آرماندو

پشت ویترین کتابفروشی بدر ایستاده ام. از بین کتاب های جورواجور و کهنه و تازه چاپ، چشمم به "چه گوارا" با کلاهش می افتد و بی اختیار گریه می کنم! چه گوارا گریه دار است؟ نه، نیست! اما برای من حتما گریه دار است. چه گوارا، روزهای بارانی، بوی جوی مولیان، داربی فوتبال، نامجو، بوم و رنگ، شمس، روزنامه اعتمادملی، زلف بر باد... همه چیز مرا به گریه وا می دارد. همه چیز....اصرار نکن که چرا؟ نمی دانم. نمی توانم بدانم. اصلا قبل از اینکه بدانم چرا و به جوابی برسم اول اشکهایم جاری می شوند. لامصب ها اجازه نمی دهند اول فکر کنم، ببینم کجا هستم، برای چه و چرا؟! اما بی اجازه سرازیر می شوند و آنموقع می فهمم که آنها منتظر توجیه و بهانه هم نیستند. خود اصلا توجیه و بهانه اند. آنوقت دیگر نیازی نیست به باران های ریز و سرد شمالی بد و بیراه بگویم و در خیابان های گِلی، به اوضاع سیاسی فکر کنم و هر کاری دیگر.

تازه این موقع هاست که فرق بین خودم و مانکن های پشت ویترین ها را می فهمم. چون گاهی تا ساعت ها آنقدر به جایی خیره می شوم، که وقت خسته شدن چشمهایم دوباره یادم می آید. "تولد تولد تولدت مبارک!، sorry به خدا یادم رفت! آی یای یای... اینقدر ناامید نباش. دیوونه ای عزیزم! کی؟ آخر فروردین؟ وسط مرداد؟ بدو، زود باش دیر شد. وقت نیست. اول بذار به این مخابرات لعنتی و massage sent فحش بدم. بعدا بعدا خیلی دیگه فرصت دارم خودمو بزنم به اون راه. نه بابا مشکلی نیست که! گرفتاریه دیگه..."

چقدر دوست دارم روی برگ های خشک پاییزی کف پیاده روهای ِ موزاییک شکسته بدوم. وقتی برگی از درختی می افتد، خودبخود حکم له شدنش را صادر می کند. چقدر فرصت دارم این روزها به ناممکن ها فکر کنم. چیزهایی که می توانستند ساخته شوند اما ویران شدند. اول خودم ویران شدم. بعد ویرانی ام به آن ها هم سرایت کرد. یک گندِ مذاب...

 "اینقدر ناامید نباش honey!...توهین نباشه، این یکی رو من از خدام بیشتر می دونم! خبرو خوندی؟ واقعا همین دیروز بود؟"

هی، کی میدونه کی داشت از [...]  حرف می زد؟! بدو بدو... آرماندو دیر شد به خدا.

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 15:58 | 88/08/02

شعرهایم 


چند شب گذشته در اقدامی ناشیانه و طی یک اشتباه محاسباتی فایل شعرهایی که طی این چند سال سروده بودم به کلی از  کامپیوتر که نه، از صفحه روزگار محو و پاک شد!

از کمیته حقیقت یاب درخواست دارم تشخیص دهد: مقصر من بودم یا Exit ؟!

آخرینش همین بود که برایم ماند:


آرامش قبل از طوفان


آرامش قبل از طوفان را دیده ای؟؛
منم.
و هیچ موجی در من تکان نمی خورد، ماهیگیر
تورت را جمع کن.
تمام ماهیان این دریا مرده اند
و کسی ماهی مرده را صید نمی کند

آرامش قبل از طوفانم
قبل از آن که طوفان بیاید
قایقت را بردار و برو،
قبل از آن که سهمگینی صدایی بر تو آوار شود.
دریای بی نام و نشان را بخوان
که دلم بود
و در کاغذی نقشه ی روی دیوار خشکید
و ماهیان مرده را که
به خورشیدی که قرار بود بتابد
خندیده-مرده بودند،
رها کن.
می بینی؟
آنها هنوز هم روی سطح آبند،
و در انتظار خورشیدی، موجی، تلالوءیی،
که نخواهد آمد.
و پولک های بی روح شان
به طوفانی دل خوش اند

آرامش قبل از طوفانم
قبل از آنکه تو بیایی.
!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 17:36 | 88/07/26

 

 

 تو می روی

قطار می رود

تمام ایستگاهیان می روند

و من چقدر ساده ام

سال های سال

در کنار این قطار  ِ رفته

به انتظار تو ایستاده ام...

"قیصر امین پور"

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 8:4 | 88/07/19



از بهر تو بيگانه شدم از همه خويشان

وحشي صفت از خلق به يكباره بريدم...

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 12:17 | 88/07/14


یارب این آتش که در جان منست                سرد کن زآنسان که کردی بر خلیل


الهی،

همه پناه از آتش تو خواهند، من پناه از آتش خودم....

خلصنا من النار....

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 18:57 | 88/06/22


درباره ی سریال پنجمین خورشید

در جست و جوی زمان از دست رفته

 


خدا را شکر. تا اینجای سریال های مناسبتی ماه رمضان امسال که پخش شده، خبری از شیطان و فرشته و تردد در میان این جهان و آن جهان آدمهای فیلم نیست. این اتفاق خوب که بعد از چند سال، در مورد همه ی فیلم های ماه رمضان امسال صدق می کند تنها نکته مثبتی است که باید آن را به فال نیک گرفت.

هرچند قرار بود طبق روال ما اول صد عیبش را بگوییم بعد یکی حسنش را. اما از همین الان حسنش را گفتیم که تعدادی از خوانندگان دارای  ذایقه ی مثبت، تا آخر این یادداشت هی دنبال کلمه یا نکته ای مثبت نگردند و حواسشان پرت این موضوع نشود. یکی از این سریال ها مجموعه "پنجمین خورشید" به نویسندگی و کارگردانی علیرضا افخمی و تهیه‌کنندگی داود هاشمی است که هر شب از شبکه سه سیما پخش می شود. موضوع سریال تا اینجای ماجرا درباره جوانی است که پس از کشف عتیقه ای شبیه به گردنبند موروثی مادر خانواده متوجه موضوعی عجیب می شود و آن قابیلت سفر در زمان به اندازه ی 24 سال کتیبه مورد نظر است. "محسن" نقش اصلی فیلم با گذر در حال و آینده قصد دارد ناکاستی های دوران گذشته و آینده ای که قرار است اتفاق بیفتد را جبران کند...
بقیه را در ادامه مطلب می خوانید

ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 16:47 | 88/06/18

11شهریور، سالمرگ فرهاد مهرداد....


یه شب ماه میاد....



يه شب مهتاب  ~ ماه مياد تو خواب
منو می‌بره  ~ کوچه به کوچه
باغ انگوری  ~ باغ آلوچه
دره به دره  ~ صحرا به صحرا
اون جا که شبا  ~ پشت بيشه‌ها
يه پری مياد  ~ ترسون و لرزون
پاشو ميذاره  ~ تو آب چشمه
شونه‌می‌کنه  ~ موی پريشون…

۲
يه شب مهتاب  ~ ماه مياد تو خواب
منو می‌بره  ~ ته اون دره
اون‌جا که شبا  ~ يکه و تنها
تک‌درخت بيد  ~ شاد و پراميد
می‌کنه به‌ناز  ~ دسشو دراز
که يه ستاره  ~ بچکه مث
يه چيکه بارون  ~ به جای ميوه‌ش
نوک يه شاخه‌ش  ~ بشه آويزون…

۳
يه شب مهتاب  ~ ماه مياد تو خواب
منو می‌بره  ~ از توی زندون
مث شب‌پره  ~ با خودش بيرون،
می‌بره اون‌جا  ~ که شب سيا
تا دم سحر  ~ شهيدای شهر
با فانوس خون  ~ جار می‌کشن
تو خيابونا  ~ سر ميدونا:
«ــ عمو يادگار!  ~ مرد کينه‌دار!
مستی يا هشيار  ~ خوابی يا بيدار؟»
مستيم و هشيار  ~ شهيدای شهر!
خوابيم و بيدار  ~ شهيدای شهر!
آخرش يه شب  ~ ماه مياد بيرون،
از سر اون کوه  ~ بالای دره
روی اين ميدون  ~ رد می‌شه خندون
يه شب ماه مياد...

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 14:20 | 88/06/14

متولد شدم

در مرز نازک نیستی

...

سپاسگزارم خدای من

خنده را برای دهان او

او را

به خاطر من

و مرا

به نیت گم شدن آفریدی...

نمی دونم آدم روز تولدش چی می تونه بگه، یا بنویسه؟ همینقدر نوشتم تو این اوضاع و احوال. شایدم اینو می خواستم بگم که: ما هستیم!


!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 13:17 | 88/04/16



می دانم که می دانی

با هم تمرین می کردیم. اشعار مختلف. تو می خواندی و من گوش می سپردم. می گفتی: حالا بهتر شد؟ جواب من مثبت بود. اما می گفتی نه. باید بهتر از این شود. خودم بارها دیدم که هر بار می خواندی "از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟ / به کجا می روم آخر ننمایی وطنم؟" آنوقت می گریستی... بی اختیار. و چه اشکالی دارد گاهی مردها برای دردهایشان گریه کنند؟

دلم برای آن تمرین های شبانگاهی، برای صدایت تنگ است.

می دانی پدر، همه ی حرف های پدر-دختری را نمی شود اینجا نوشت؟ همه ی چیزها را؟ می دانم که می دانی. می دانی که سه سال گذشته است. سه سال است که یک بار هم نخواندی، حتی زمزمه هم نکردی تا دلم خوش شود.

وقتی خاموش شدی، فهمیدم که دیگر نمی شنوم صدایت را، دیگر با هم تمرین نمی کنیم. دیگر از علاقه ات به شعر برایمان نمی گویی. دیگر نباید منتظر صدای پاهایت باشیم. سخت است اما بهتر است زیاد سخت نگیرم. چون حالا من هم خاموش شده ام و کسی هم صدایمان را نمی شنود و صدایمان هم در نمی آید. و انگار هم این صدا چه در بیاید چه در نیاید فرقی ندارد. پس هیچ نمی گویم. چون می دانم چه بگویم، چه نگویم، می دانی.

اما نمی دانم چطور است که سه سال سر کرده ام؟ و سر کرده ایم؟ بی آنکه هیچ چیزی گفته باشیم. فقط خیالمان جمع ِ جمع است که دور از ما نیستی. همین دور و برها، زیر درخت سیب. همان که خودت کاشته بودی تا روزی سبز و پرمیوه شود. همان درختی که قرار نبود میوه هایش را ما تنها بخوریم. راستی اگر خواستی گاهی یواشکی هم شده بیا. توی حیاط، اتاق ها، هر جایی که دلت خواست. هیچ چیز هم نگو. اشکالی ندارد. فقط جوری بیا که متوجه شویم دوباره آمده ای...

وقتی آمدی، قول می دهیم از شادی هم سر و صدا نکنیم. خودت که بهتر می دانی، ما هم خاموش شده ایم؟!

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 18:2 | 88/04/07

 

 

من دلم سخت گرفته است از این

میهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک....

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 12:49 | 88/03/30

 

 

شباهت من و میرحسین!!

شباهت من و میرحسین در همین کشیدن نقاشی است. و الا بین اصلاح طلبی من و میرحسین از زمین تا آسمان است!

پی نوشت: البته من امپرسیونیسم ام میرحسین امپرسوسوسیالیسم!

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 13:6 | 88/03/11

 

مرگ از بیخ گوشمان گذشت...

واقعا داشتم راهی می شدم و می رفتم. اما مرا دیپورت کردند و نگذاشتند تمام کنم! نمی دانم چرا و برای چه و که؟! اما ماندم. بهانه هم بیماری عفونت روده ای بود! و نمی دانم هم این بیماری  از کجا آمده بود. فشارم در حدود ۵ بود و بین این دنیا و آن دنیا دست و پا می زدم. تنها چیزی که آن اواخر یادم است ضربات محکم و پی در پی دکتر به قلبم بود و بعد از چند دقیقه هوشیاری و انتقال به بخش اورژانس بیمارستان و مراقبت های ویژه و انواع و اقسام آزمایش خون و نوار قلب و غیره و غیره.... دو روزه که از بیمارستان مرخص شدم و الانم حال نوشتن و توان پاسخ به پرس و جوی دوستان عزیزم را که مدام می پرسند را ندارم. فقط بگویم که فشارم بین ۷ و ۸ است و فعلا در حال درمان هستم. هنوز آزمایشات تا درمان کامل و علت یابی ادامه دارد.

این پست مطلب را هم فقط و فقط برای دوستان عزیزی که پیامهای بی جواب بسیاری نوشته اند- نوشته ام و از همین جا ازشان عذرمیخواهم. قصد نگران کردن کسی را ندارم اگر اینطور است پوزش می طلبم.  از عزیزانی که مدام جویای حالم بودند بخصوص همکاران گرامی ام در روزنامه هم متشکرم. فعلا هم تا یک هفته اخیر نمی توانم با دوستان در ارتباط باشم. ممنونم از شما.

 

 >>به لطف خدا بیماری ام رو به بهبود می رود و از فردا کارم را در روزنامه شروع می کنم. چقدر اشتیاق شروع دوباره را دارم... از همه دوستان عزیزم بخاطر لطفی که در موردم داشته اند مجددا تشکر می کنم. سپاس

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 21:42 | 88/01/23

 

 

رویای نیمه شب بهاری، تعطیلات به سبک ایرانی و ...

 

1- چند شب بود که با این ساعت یعنی 02:05 دقیقه قرارداد بسته بودم. یعنی که شارژ بیداری ام تمام می شد و می گرفتم می خوابیدم. (به طور کاملا اتفاقی چند شب پشت هم و در این ساعت.) اما شب گذشته توانستم در اقدامی پیروزمندانه تا ساعت 4  و شش دقیقه صبح بیدار بمانم و  قرارداد را خودبخود لغو کنم. اما بخشی از نیمه شب من با یک عدد سوسک نامحترم گذشت...! و نمی دانید که چقدر از سوسک وحشت دارم و منزجر می شوم! از این رو با توجه به این که در نصفه شب به سر می بردیم بنابراین از اعمال گزینه "کشیدن جیغ " منصرف شدم. سعی کردم گفت وگو کنم! چون معمولا افراد وقتی کم می آورند گفت و گو می کنند. مخصوصا وقتی کسی حوصله ی جار و جنجال را نداشته باشد، فورا می رود سراغ گزینه ی"گفت و گو". بنابراین وایستادم تا سوسک نامحترم عین یک بچه مودب سرش را بیندازد پایین و برود پی کار خودش. اما نرفت... . با ایما و اشاره حالیش کردم که در شرایط صلح می تواند راحت در برود، بی آن که جنگی در اتاق آغاز شود. اما ... باز هم از رو نرفت. من هم که تا آن لحظه به خاطر اقتضاء زمانی جیغ نکشیده بودم، مجبور به مقابله به مثل شدم. و بعد از لحظاتی فشار دادن اسپری پیف پاف و ... تمام. الیه راجعون! تقصیر خودش بود! من که بهش حالی کرده بودم عین یه سوسک محترم برود و نرفت! اصلا موجودی که اینقدر دیپلماسی سرش نمی شود که "تهدید" را به "فرصت" تبدیل کند، همان به که به درک اسفل السافلین واصل شود. مخصوصا زمانی که می داند طرف آنقدر قوی هست که هر کاری از دستش بربیاد، می تواند بکند، بهتر است گزینه ی "گفت وگو" را انتخاب کند. اما یک جیغ فرو خورده ته دلم ماند!

 

2- بالاخره تعطیلات نوروز هم تمام شد. برای ما که شادی کردن بلد نیستیم  14 روز تعطیلی زیاد است و احتمالا رودل می کنیم. اما برای بنده، آخرین روز یعنی سیزده بدر در روستای مریدان لنگرود و سواحل زیبای چمخاله گذشت و بنده به شخصه بدون توجه به توصیه های دیگران سوار یک عدد اسب چموش شدم و کنار ساحل کلی اسب سواری کردم. دست آخر هم یک دست فوتبال ساحلی که به علت ناشی بودن برخی همراهان، تمام سر و روی ما شنی شد!

ناگفته نماند که ما ایرانی ها برای این که در ایام تعطیلات، مثل سیزده بدر، به دیگران بفهمانیم که چقدر شادیم، در اطراف و اکناف و هر جا که دستمان می رسد زباله می ریزیم و چنان بلایی بر سر طبیعت می آوریم که آن سرش ناپیدا! یعنی هر چه آلودگی بیشتر، شادی کردن بیشتر! اسمش را هم می گذاریم گردشگری! ما همه خیلی خیلی خوبیم!

3- بعد از یک ماه، در سال جدید، توفیق حضور در کتاب فروشی "بدر" را پیدا کردم تا یک عدد کتاب نازنین به اسم "حسد بر زندگی عین القضاة" که مسعود کیمیایی آن را نوشته، بخرم و بخوانم. این یکی را تصمیم گرفتم سریعا بخوانم. چون خجالت می کشم بگویم که تعدادی از کتاب های مبارکم! را نتوانستم هنوز تمام کنم و بخوانم. مثل: "زوال اندیشه سیاسی در ایران" نوشته ی  سیدجواد طباطبایی، یا اصلا بدتر از آن "اغوا" نوشته ی ژان بودریار(فیلسوف پست مدرن) و... . اما انصافا با وجود مشغله ها، سال گذشته از لحاظ کتابخوانی وضعیتم بد نبود. اما باید تنبلی را کنار گذاشته و بیشترش می کردم. البته اینجور مواقع کتاب های دوستان را به امانت می گیرم تا کتاب های امانتی و اجاره ای موجب شود زودتر بخوانم. بعد از آن بروم بخرم! این هم یه نوع کلک توأم با زور است دیگر! مخصوص تنبل ها!! (شیوه جدید آموزشی) اما کتاب های خوبی در حوزه تاریخ و اندیشه خواندم که در این جا به دلیل عدم ایجاد تشویش اذهان عمومی از ذکر نامشان معذورم. بهترین رمان هم که البته چاپ سالهای گذشته است یکی "سمفونی شبانه ارکستر چوب ها" نوشته رضا قاسمی و "دلبرکان غمگین من" نوشته گابریل گارسیا مارکز بود که بسیار خواندنی بودند. فعلا به شرح زندگانی قاضی عین القضاة همدانی از زبان کیمیایی برسم تا ...چه پیش آید؟! رویش نوشته است:

"این یک نمایش نیست، ساختگی نیست، کامل نیست. یک خیال واقعی است از زندگی عین القضاة، شهید عقیده."

 

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 0:41 | 88/01/17

 

 

دير آمدي موسي!

دورۀ اعجازها گذشته است

عصايت را به چارلي چاپلين هديه كن

كه كمي بخنديم!

 

*شمس لنگرودی

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 20:53 | 88/01/12

 

از سروده های (قبلی) خودم، تقدیم به همه دوستان بزرگوارم:

دلم برای جغرافیا می سوزد

 

دلم برای جغرافیا می سوزد؛

دیدنی هایش را باید بروی ببینی

اما برای خودم نه،

چون دیدنی هایم هر روز پیش چشمم می آید.

 

بیچاره دریای خزر

که میخ شده است

به روی زمین و نقشه ی دیوار

اما تلاطم نگاهت را ندارد.

 

دلم برای جغرافیا می سوزد،

که زمین و کوه و دریا مال همه ی مردمان زمین است

اما تو فقط مال منی،

ای بی سرزمین ترین دیدنی!

 --------------------------------------------------

در شرقی ترین ...

 

پودر برنزه به صورتم می زنم

و به نازی ها فکر می کنم!

در شرقی ترین شهر آسیایی

حوالی خواب های من چه می کنی؟

 

سلامم را به اتاقت برسان

و کتاب هایی که از بر نکرده ای

بگو دنیا خیلی کوچک است

اما همه ی آدم ها به هم نمی رسند...

سلامم را به آفتاب برسان

و بگو قبل از این که بیایی برنزه شده ام

اینبار دیگر حتما نازی های "روزگار" نام مرا به خاطر می سپارند

و به گواهی نژاد تیره روزی

به جای جناب عزارئیل

حکم مرگ می دهند

 

دنیا خیلی کوچک است اما

آدم نباشی به خودت هم نمی رسی

کوه که باشی، به هیچ هم نمی رسی

حتا اگر دنیا کوچک باشد...

 

در شرقی ترین شهر آسیایی

حوالی خواب های من چه می کنی؟!

 

-----------------------------------------------------

>>یک روز خدا هم به حال خودمان ول نمی کنند! هر چقدر می خواهی خودت را پشت یک حماقت ساختگی و بی خبری پنهان کنی نمی شود! انگار هزار جایت را گاز می گیرد لامصب!! چرا "نوروز ما ایرانی ها باید با بازداشت و زندان همنوعانی دیگر" (+)  آغاز شود؟!....و دیگران....

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 14:15 | 88/01/02

 

نوروز در گیلان

عکس ۱ از: کوروش رنجبر(+)

 

 Click for Full Size View

عکس۲ و ۳: برگرفته از وبلاگ شورای شهر رشت

مطلبی هم در مورد عید که در ادامه می خوانید:

"نهایت خودش"

حال و هوای شهر این روزها عوض شده.همه تند و تند دنبال خرید جنس یا کالایی هستند تا آخرین ساعات سال را مثل هر سال صرف خرید کنند.از وسایل شخصی و اجناس خانه گرفته تا لوازم غیرضروری.طبقه ی محروم چندان دل و دماغی برای بازدید از بازار شهر و حتی نگاه حسرت بار به شور و شوق عابرانی که بدون لحظه  ای توقف در حال رفت و آمدند ندارد. طبقه ی متوسط جامعه هم به خرید کالاهایی خرد می پردازد.اما خریدهای بزرگ تری هم هست....


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 13:21 | 87/12/29

 

 

ای خداوند...

ای خداوند...

یا آنقدر آگاهم نمی کردی که سر از دروغ هایی که برخی به من گفته اند، دربیاورم، یا اگر آگاهی و شعوری داده ای، در کنارش ذره ای شهامتم می دادی که بازگویش کنم تا همگان بدانند یا لااقل خود آن فرد بداند که می دانم اما به روی خودم نمی آورم...

ای خداوند...

ای خداوند...

مگر خاک تو سری های خودم کم است که ...؟

خودم هم خسته شدم.

این سکوت است یا خیانت به حقیقت؟!

چه دروغ سالی است امسال. وبا افتاده انگار! حوزه ی خصوصی و عمومی و مجازی و غیر مجازی ندارد. همه جا هست. همه جا. فقط نمی دانم چرا بدجوری دارد دنبالم می کند...

متاسفانه دروغ و حماقت از رگ گردن به ما نزدیکتره، اما نکته باریکتر از مو بینشان هست که دیدن و فهمیدنش کاری است کارستان!

ای یزدان پاک،

طشت رسوایی را زودتر بینداز. زودتر از زود.

می دانی که می دانم. می دانم که می دانی...

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 2:5 | 87/12/16

 

هزاران سال با حیرت نشستم

بدو پیوستم و از خود گسستم

ولیکن سرنوشتم این سه حرف است:

 تراشیدم،  پرستیدم، شکستم...

 

                                                                                                    تذکره الاولیا

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 22:34 | 87/12/14

 

 

فقط بچه ها می دانند که پی چی می گردند، بچه ها هستند که کلی وقت صرف یک عروسک پارچه ای می کنند و عروسک برایشان آنقدر اهمیت پیدا می کند که اگر یکی آن را ازشان کش برود می زنند زیر گریه...

                                                                                                       

                                                                                                           شازده کوچولو

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 11:40 | 87/12/12

 

 شمس لنگرودی

و آنچه كه زیبا نیست زندگی نیست
روزگار ماست

از آنچه كه رنج می‌بریم
زندگی نیست
زندگان‌اند

شوخی كودكانه‌ای بود زندگی
كه بزرگ شده است و از كف‌مان رفته است...

...

چه سعادت شیرینی است زندگی
اگر آدمی از حیرت به زباله‌ای برنمی‌گشت!

 * شمس لنگرودی

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 12:23 | 87/11/20

خیرالکلام

از روزی که وبلاگ نویسی را شروع کرده ام دوستان زیادی بوده اند که مایل بودند مطالبی را که در روزنامه می نویسم را بخوانند. البته که چیز مهمی نمی نویسم! اما به خاطر پیشنهاد تعدادی از دوستان، مخصوصا یکی دوتایشان  (که در اینجا نام نمی برم) تصمیم به ایجاد وبلاگی با محتوای کاملا خبری گرفته ام و در آن فقط یادداشت ها و گزارش هایی که قبلا یا در ایام حاضر نوشته و می نویسم را قرار می دهم. هر چند حجم مطالبی در این وبلاگ کمی زیاد است اما امیدوارم مطالب تا حد قابل قبولی رضایت دوستان ارجمندم را فراهم کند و همه شان چه دوستان قدیم و چه آنهایی که با وبلاگ تازه ام، تازه همراه می شوند مرا از انتقادات و نظرات ارزشمندشان محروم نکنند.

به هر حال برگ سبزی است تحفه ی درویش و پر از اشکال و ایراد. اما وبلاگ اصلی ام همین است که الان می بینید و آن وبلاگ را هم کمتر فرصت می کنم که به روز کنم و هم کمتر پاسخ دوستان ارجمند را به نحو مطلوب می دهم. اما همیشه لینک مطالب را در قسمت پیوندهای روزانه این وبلاگ(بی سببی) قرار خواهم داد.

نامش را هم از یکی از روزنامه های قدیمی(دوران مشروطه) گیلان گرفته ام و "خیرالکلام" نهاده ام و در آن به موضوعات استانی (گیلان) و سراسری در حوزه ی اقتصادی- اجتماعی-سیاسی پرداخته ام.

توضیحات بیشتر را در همین جا  بخوانید.

با سپاس

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 23:18 | 87/11/04

اعـتراف

حسین پناهی

من زندگي را دوست دارم

ولي از زندگي دوباره مي ترسم!

دين را دوست دارم

ولي از كشيش ها مي ترسم!

قانون را دوست دارم

ولي از پاسبان ها مي ترسم!

عشق را دوست دارم

ولي از زن ها مي ترسم!

كودكان را دوست دارم

ولي از آينه مي ترسم!

سلام را دوست دارم

ولي از زبانم مي ترسم!

من مي ترسم ، پس هستم

اين چنين مي گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم

ولي از روزگار مي ترسم!

 

 * شاعر: حسین پناهی

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 23:20 | 87/11/02

مصایب نوشتن یک یادداشت مذهبی برای من!

ما ز زر بودن پشیمان گشته ایم/ مرحمت فرموده ما را مس کنید!

در چند پست قبلی ام اگر نگاه کنید، مطلبی راجع به برداشت قلبی و دینی ام راجع به واقعه ی عاشورا (آیا کسی هست؟) نوشتم. نوشتن این مطلب مورد لطف دوستان بسیاری قرار گرفت و تعداد پیام های خصوصی و عمومی خود گویای این مساله است. ابتدا بگویم که بنده هیچ ادعایی در هیچ زمینه ای، از جمله مسایل دینی ندارم. اما نوشتن این مطلب باعث شد تا یک آقای محترمی (که از ذکر نامش خودداری می کنم) چند بار با ارسال ایمیلی از من درخواست کند تا به سوالات متعددش در مورد مسایل دینی از جمله واقعه ی عاشورا، امام حسین(ع)، امام زمان(عج)، ولایت فقیه و... نظرات بسیاری از نحله های فکری و دینی پاسخ دهم. بنده هم سعی کردم در اسرع وقت و با وجود ضیق وقتی که دارم پاسخ وی را به طور خلاصه اینطور بدهم که "بنده نه عالم دینی ام نه مجتهد. این یادداشت (آیا کسی هست؟) احساس قلبی و دینی ام بوده. ضمن این که هر کدام از جزیان های فکری و دینی برداشت و روایت خاص خودشان را از مباحث دینی دارند و نمی شود به کسی به زور گفت که چه جوری بیندیشد و... . در پایان هم توصیه کردم آثار دینی همه ی جریان ها را تا حد ممکن بخواند و از بین آن ها بهترین ها را انتخاب کند. ضمن این که نوع سوال پرسیدن ایشان به من اینطور القا کرد که وی از تفکرات جریان های روشنفکری در باب مسایل دینی بی اطلاع هستند. به همین خاطر ضمن توصیه ی ایشان به مطالعه ی آثار علمای دینی چون شهید مطهری و... پیشنهاد کردم آثار دکتر شبستری و سروش را هم بخوانند . اما در نهایت آن چه را که خود تشخیص می دهند بنا به عقل و نظر اکثریت علما انتخاب کنند."

اما مثل این که این پایان ماجرا نبود و این برادر با ارسال دوباره ی چنین ایمیلی حسابی از خجالتم درآمدند! من فقط ایمیل این برادر و پاسخ خودم به وی را به طور کامل اینجا می آورم و قضاوت را بر عهده ی شما می گذارم. (ضمنا نام این برادر را ذکر نمی کنم. شاید راضی نباشد.)

ایمیل آن برادر:

"خواهر گرامی سلام

البته من نمی دونستم و نمی دونم میزان تدین و تقید حضرت عالی را. از مطلبی که نوشتید خیلی مشعوف شده بودم . من در فضای سیاست نیستم و البته  بچه مذهبی  هم نبودم که خیلی تا فضای سیاست ومذهب باشم.

ولی تصورم این است که شما در همه مسائل ژورنالیستی برخورد می کنید و همه چیز را سیاسی تصور می کنید

همه شخصیت هایی که شما من رابه مطالب ایشان ارجاع دادید شخصیتهای مسئله داری در دهه اخیر بوده اند

اینطورهم نبود که من بی مطالعه سوالاتم را پرسیده باشم.

البته این راقبول دارم که ازکسی که دراوج بی دینی و لائیک بودن تلاش کرده مسلمان باشه و مذهب حقه شیعه را بپذیرد و بی غرض دردین تفقه کند. ضعیف بودن ساختار سوالاتم بعید نبوده ولی معتقدم اصل مطلب اینه که من دیدگاه دینی به مسائل مذکور داشتم و به واسطه رد یا تایید اشخاصی که در گفتار خود ودر تحقیقات خود غرض ورزیده اند نمی توانم رد یا تایید کنم مسائل اساسی را.

بنده دانشجوی سال اول دبیرستان نیستم و در مقطع مستر فاینانس درحال تحصیل هستم. حتی فضای غربی تحصیل من وآن دانشگاه کذایی در دیار لائیک هم اجازه تفکر سیاسی در موضوعات غیر سیاسی  و دیدگاه غرض ورزانه رابه من نمی دهد.

خوشحال می شدم که من را به نظریات علمای شیعه هم ارجاع میدادید هرچند خودم هم از مطالب آنها چیزهای خوندم

مثلا 50 تا از کتابهای شهید مطهری رو پیداکردم و خوندم .

یا آیت الله جوادی و...

خانم رضایی بنده تو فضای سیاست نیستم مثل شما. ولی اتکا به تفکرات اصلاح طلب باعث انحراف فکری هرکسی می تونه بشه.

خواهش من اینه که حتما کتاب "شوالیه های ناتوی فرهنگی" نوشته پیام فضلی نژاد رو بخونید تا این جماعت منحرف رو بشناسید

ضمنا به خدا من نه مذهبی ام ونه طرفدار جناح خاص من دنبال حقیقت هستم

شما ظاهر من رو هم ببینی میگی عجب لا مذهبییه این پسره

یا حق" 

********************

 پاسخ من:

سلام جناب آقای [...]

هر چند از پیامتون خوشحال شدم اما فکر می کردم دیگه ارتباط ایمیلی ما تموم شده. اما امشب با خوندن این پیام فهمیدم نخیر این قصه سر دراز دارد...

آقای ... اولا من با زبان شیرین فارسی به شما بیان داشتم که من هیچ ادعایی در هیچ زمینه ای ندارم. غرور را آفت اندیشه می دانم و خواهم دانست. دوما من با توجه به ایمیل اولتون تا حدودی متوجه ی رشته ی تحصیلی تان شدم و آنقدر نفهم نبودم که شما را اول دبیرستانی فرض کنم!!

سوم این که من چندین بار در پاسخ شما نوشتم که شما همه ی نظریات علما و روشنفکران دینی را بخوانید و از بین آن ها "بهترین ها" را انتخاب کنید. متوجه اید؟؟ بهترین ها را. چون شما هم مثل آن بقیه ی دیگر عقل و شعور و حق انتخاب دارید.

چهارم این که جدا به شما تبریک می گویم! چون با خواندن یک ایمیل از طرف من متوجه ی ذهن منحرف من شدید! لذا از شما متشکرم که به من بعد از مطالعه ی اینهمه افکار جریان های مختلف فهماندید که نمی فهمم! البته که من هنوز هم نفهمم، اما نمی دانم شما چطور احساس کردید که در مقامی قرار دارید که موظف یا متعهد هستید که به من بفهمانید که نمی فهمم؟! خب شاید به این خاطر که کلاس اول دبیرستانی نیستید! و دانشجوی مقطع مستر فایناس هستید و همینطور مطالعاتی دینی داشته اید. بنابراین قصد هدایت من را از گمراهی داشتید. کما این که افرادی مثل مجتهد شبستری و سروش را به حکمی نسنجیده بی دین و لاییک می خوانید که انگار مجبورند شیعه بمانند!

برادر عزیز، شما که مطالعات دینی داری داستان موسی را خوانده ای؟ می دانی حضرت موسی برای اینکه بدترین فرد را به خدا معرفی کند(چون از او خواسته شده بود) حتی سگ کنار جاده را هم به خدا معرفی نکرد. چون یک لحظه در قضاوتش شک کرد و گفت شاید سگ هم پیش خدا ارج و قربی داشته باشد. و سپس خود را به خدا معرفی کرد و از سوی خدا این ندا آمد که ای موسی به خدا اگر سگ را هم به عنوان بدترین فرد معرفی می کردی تو را از پیامبری خلع می کردیم. برادر اینها را خوانده و شنیده ای؟ اگر شنیده ای چطور در مورد برخی افراد مثل مجتهد شبستری یا ... اینطور حکم قطعی می دهی؟ !

پنجم، سوالات شما به من اینطور القا کرد که از مباحث روشنفکری دینی کمتر اطلاع دارید و اگر هم اشکالی بوده به خاطر نوع سوال پرسیدن شما بوده نه جواب های من.

برادر گرامی خوشحالم که از بین همه ی این مسایل حقیقت را انتخاب کرده ای. اما باور کن به خدای یکتا قسم می خورم که من هم به حقیقت ایمان دارم و هنوز هم آرای روشنفکران دینی یا به اصطلاح بهتر روشنفکران دیندار را خالی از نقد نمی بینم. باید نقد شوند نه این که چشم و گوش بسته قبول شوند. منتها نقد علمی و فقهی. ولی باور کنید من ذهن بیماری ندارم و نمی توانم تفکراتم را مثل یکی ازستون های روزنامه ی کیهان در بیاورم. طوری که توهم توطئه و ناتوی فرهنگی و سیاسی و... در خواب و بیداری ام وجود داشته باشد و به سایه ام هم مشکوک باشم. شما که به دنبال حقیقت هستید بهتر است مثل من و امثال من! گول برخی افراد مریض و مساله دار و منحرف را نخورید و راه حق را برگزینید!

خیلی خوب است که آثار مطهری و سایر مراجع عظام و ... را می خوانید. امیدوارم این آخرین ایمیل بین من و شما باشد و اجازه دهید بنده فارغ از همه ی مسایل به خاک توسری های خودم فکر کنم. باز هم تاکید می کنم که بنده هیچ ادعایی در هیچ زمینه ای ندارم و توصیه ای هم به شما یا هر کس دیگری نمی کنم.

پیروز باشید

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 22:41 | 87/10/30

[...]

هیچ چیز بهتر از این نیست که وقتی هوا ابریست یه موسیقی و صدای ناب مثل صدای فرهاد را گوش دهی. در حالی که آسمان دلت بدجوری گرگ و میش است و روزگار هم از درک دردهای تو عاجز است... من این وقت ها فقط یک اتاق کوچک می خواهم و یک وسیله مثل کامپیوتر یا قلم و کاغذ و دیدن هیچ آدمیزادی خوشحالم نمی کند و حالم از هر چه که حدس اش را بزنید بهم می خورد. مادر نشدم و دوست هم ندارم به این دنیا آدم اضافه کنم! اما تجربه ی "ویار" داشتن به همه ی چیزها را تا بی نهایت داشته و دارم. بارها و بارها. اصلا هم برایم مهم نیست که [...] و چند نفر [...] آدم افسرده ای نبوده ام. هیچوقت. من فقط از این باتلاق که اسمش زندگی است و محل تنفس همه ی ما شده متنفرم و [.....] از همه ی کسانی که با منطق حماقت، چشمشان را بر روی همه چیز می بندند و می خندند همواره! همه ی اون های خیلی محترم، همه ی اون هایی که هر روز صبح به این امید بلند می شوند تا وجود ِ نداشته ی خود را به چند نفر دیگر هم نشان دهند. و آنقدر اودکلن می زنند تا بوی تعفن شان در فضا نپیچد. و متاسفم برای خودم که بعضی اوقات، سرِ یک اجبار احمقانه به این کسان شبیه می شوم.[............]. این حس (که درسطور بالا ذکر کرده ام) جزو یقین یافته ترین ایمانی است که در زندگی ام بهش رسیده ام.

(بخوان فرهاد):

زرد ها بیهوده قرمز نشدند

قرمزی رنگ نینداخته بیهده بر دیوار

صبح پیدا شده اما

آسمان پیدا نیست

گرده ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب

بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار

من دلم سخت گرفته است از این

میهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک

من دلم سخت گرفته است از این

میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته، انداخته است

چند تن خواب آلود

چند تن ناهموار

چند تن ناهشیار

که به جان هم نشناخته

انداخته است

چند تن خواب آلود

مشتی ناهموار

چند تن ناهشیار

چند تن خواب آلود

من دلم سخت گرفته است از این

میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک...

 

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 0:57 | 87/10/20

آیا کسی هست؟

 

یک نفر انسان در گوشه ی روشن وجدان تاریخ تنها نشسته است. دارد آرام آرام دعای عرفه می خواند. چون تا ساعاتی دیگر می خواهد برود. می خواهد بیش از هر زمان دیگر به خصلت آباء و اجداد خود برگردد. او یک نفر است. اما می خواهد وارث آدم و ابراهیم و موسی و تمام رسولان عشق و آزادی باشد. مانند تمام کسانی که به قدرت زمانه پشت کردند. تصمیم خودش را گرفته است. نمی خواهد با حکومت ظالم بیعت کند. مصلحت اندیشی و تسامح و تساهل را ضرورت زمانش نمی بیند. اگر امروز بیعت کند فردا همه از هدف و راه اصلی منحرف می شوند. بنابراین حرکت می کند. اما تا در راه هدفش جان خود را از دست ندهد آرام نمی گیرد. و جان برای او چه ارزشی دارد در مقابل لذت آگاهی بخشی برای مردمی که خود را به خواب زده اند و به بیعت اجباری با فاسدان و مستکبرین راضی اند، تا منافع شان به خطر نیفتد. اما حسین این فضا را نمی خواهد. می رود تا مردانه تر از هر زمان دیگری نشان دهد حاضر است برای دستیابی به هدفش هزینه هم بپردازد. پس از جان خود و خانواده و عزیزانش می گذرد تا یاد دهد درس آزادگی را. درسی که قبل از آن که فرصت یابد شعارش را بدهد (و نیازی هم به شعار دادن نمی بیند)، به شکل عملی اجرا می کند. چرا که بهای نبرد با ظلم فقط خون است و چه بهتر که این بها را کسی بپردازد که می خواهد مانند دیگر مرسلین به هر چه که غیر خدا هست پشت کند... نمی گوید حکومت حق من و پدران من است. نمی گوید کسی بهتر از من نمی تواند حق را جاری سازد و عدالت را برقرار کند. حسین اینها را نمی گوید. فقط می گوید: "من برای اصلاح امت جدم قیام می کنم" و پرسید:"هل من ناصر تنصرنی؟" آیا کسی هست مرا یاری کند؟ باز از مردم سوال کرد و حق انتخاب با اهداف والایش را به آنان واگذار کرد. نه حکم شرعی صادر کرد که همراهی با فرزند علی(ع) واجب است و حتما باید با من بیایید و نه با تطمیع همراهی کسی را جلب و جذب کرد. فقط پرسید: آیا کسی هست مرا یاری کند؟ و رفت.....

و هر روز عاشوراست و هر نقطه از خاک خدا کربلاست. هر روز و هر لحظه تصمیم می گیریم و انتخاب می کنیم: آیا من باشم یا حق؟ سکوت عافیت طلبانه کنیم یا مبارزه واقعی با ظلم و هر چه غیر حق ؟

آیا کربلا و عاشورا بعد از 1400 سال هنوز در تکرار است؟ صدای یک نفر انسان آزاده از اعصار دور تاکنون می آید: اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید. اگر دین ندارید...

 

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 21:25 | 87/10/16

یک شعر از خودم!

در حاشیه

 

سیبیل نداشته ی شاملو

بخار چای تازه

که روی میزم است

و از دیوار آویزان است

نگاهم را می دزدند،

این روزها

به کفش تنگی گیر داده ام که یواشکی در بیابان

خودش را به زور در پای گشادِ قدرتِ نداشته کرده

که از زور ِ زیادی نداشتن می ترکد!

خمیازه ها

و پاها

و دست های کش آمده ام

حاشیه های داغ روزمرگی است

و یک عدسی تیره

که زوم می کند

روی سیبیل نداشته ی الف. بامداد،

بخار چایی که "نمونه" نیست،

و دست آخر سوزن اش

زیر پونز ِ عکس های چسبیده به دیدار تا قیامت

-که برای به استهزاء گرفتن تمام خاطره ها مبعوث شده اند-

و روی نشُسته و بی چروکِ پیشانی دیوار

به عبثِ جاودانگی چسب خورده اند

بدجوری گیر می کند؛

 

عجبا!

عجب

جب

ج

ب

الف (بی کلاه و بی مداد).

 

با تشکر از چسب رازی و دوستان!

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 22:21 | 87/10/08

رونمایی ۲

دومین اثر ـ سبک: امپرسیونیسم

 

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 10:47 | 87/10/06

 

....

چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد؛ بخارش آسمان گردد، کفِ دریا زمین باشد، لب دریا همه کفرست و دریا جمله دین داران، ولیکن گوهر ِدریا، ورایِ کفر و دین باشد...

 (عطار نیشابوری)

 ****

همیشه به دو چیز خیلی فکر می کنم؛ دروغ و مرگ. مرگ را به خاطر این که همیشه و دیوانه وار دوستش داشته ام  و دروغ را که همواره از آن متنفر بوده ام ... راستی چه بازار گرمی دارد این روزها دروغ... چقدر حق به جانب تر از راست شده و مظلوم نمایی می کند. طوری که دیگر یادش رفته یک "دروغ" است و بس! من اما تا به حال راستگو تر از "مرگ" ندیده ام. شرافت مرگ به همه ی زندگی پر اغوا و دروغ می ارزد. چون همه را صد در صد و بی فریب می میراند. شاعری می گفت: «مرگ مثل نیشگان معشوق می ماند.» من "نیشگان" بی دروغ و راست مرگ را ترجیح می دهم به "نوازش" با دروغ و اغوای زندگی...

****

کهنه نقاب دروغ چقدر انسان را می فریبد. بعید می دانم کسی "انسان" باشد و دروغ بتواند اول خودش را و بعد دیگران را بفریبد...

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 23:49 | 87/09/07


هر کس هر چیزی را که فرا می گیرد برای این است که پشت آن پنهان کند خودش را؛ نادانی اش را....



!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 11:34 | 87/08/19

رونمایی!

اولین اثرم به سبک امپرسیونیسم. تازه تمومش کردم. امیدوارم بد نشده باشه.

این سبک بسیار متفاوت از رئالیسم است که در آن نهایت تلاش نقاش تصویری را می سازد شبیه به عکس! اما امپرسیونیسم به نقاشی نزدیک تر است تا عکس. رنگ ها در آن اغراق شده به دیوانگی تمام و در اثر بازی با رنگ هاست که ارجحیت دارد. برعکس رئالیسم که نقاش را محدود و محصور به استفاده از رنگ های طبیعی عین همان تصویر می کند در این جا نیاز به تبعیت از رنگ های واقعی نیست و خلاقیت و جسارت حرف اول را می زند. البته من که هنوز در آغاز کارم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 12:35 | 87/08/13


ابرهای شمالی


باران را سر باز ایستادن نیست. ابرهای شمالی به جز گریه هم کاری بلدند؟ هر قطره چرا در تکرار خویش است؟یکی می گفت: "فاصله ی دو باران را سکوت ناودان پر می کند". من نمی دانم ، اما می دانم که تنها موسیقی آسمان گیلان باد و باران و رگبار است و صدای شرشر باران که با صدای سیاوش عزیز در هم می آمیزد...

پاکت بی تمبر و تاریخ
نامه ی بی اسم و امضا
کوچه ی دلواپسی ها
برسه به دست بابا
با سلام خدمت بابا
عرض کنم که غربت ما
اونقدام بد نیست که می گن
راضیم الحمدا...
یادمون دادن که اینجا
زندگی رو سخت نگیریم
از غم ویرونی تو
روزی صد دفعه نمیریم
یادمون دادن که یادِ
سوختن خونه نیفتیم
خواب بود هر چی که دیدیم
باد بود هر چی شنفتیم...


 
!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 10:32 | 87/08/01

دوباره برگشتم

 

امروز هم یکی دیگر از آلام روزمره بر ما گذشت؛

سلام، صبح تان بخیر

زندگی هنوز هم "باز" است!

************

1- دوباره برگشتم. چقدر سخت است اول دوباره گی ها بخواهی از چیزی بنویسی اما ناگزیری و بایدی وجود دارد انگار، تا بنویسی. حتا اگر حرف هایت به هیچ هم نیارزد! ...

روزهای زیادی است که در این خانه ننوشته ام. اوقاتی که شدیدا دوست داشته ام بنویسم ننوشته ام. وقت هایی که شدیدا دوست داشته ام با همه دوستان فضای مجازی دوباره حرف بزنم، حرف نزده ام. خسته تر از آن بودم که ارابه ی "شوق" هم بتواند مرا به حرکت درآورد. اما الان دوست دارم به جای همه ی ساعاتی که ننوشته ام بنویسم و برای دل خودم جبران کنم.

اما این دوباره آمدن با اندک تغییر و تحولی همراه است. نام وبلاگ(کاکتوس) را عوض کرده و " بی سببی" نهاده ام. همینطور تغییراتی در، درباره ی وبلاگ داده ام. امید که قبول افتد و این تغییر را دوستان عزیز تر از جانم در لینک های خود منظور کنند. اما قبلا از همه ی شما دوستان عزیزم که در این مدت مدام جویای حالم بودید و خیلی از شما پاسخی از حقیر دریافت نکردید، هم متشکرم و هم عذرخواهی می کنم و از این که همچنان سر می زنید و به یاد این کلماتی که برای دل خودم است اما همراهی شما را دارد، می افتید، باز هم متشکرم.

بیش از این کلمه ای برای سپاس ِ همراهی تان ندارم و نمی دانم ! مرا ببخشید.

چند روز آینده دوباره این وبلاگ را به روز خواهم کرد. پس تا آن روز منتظر شنیدن نظرات زیبا و انتقادات بدون ملاحظه ی شما می مانم.

... چقدر حرف دارم برای گفتن!

 

 2- یک دوباره ی دیگر را هم شروع کرده ام؛ تند و تند از پله ها بالا می روم و می رسم به طبقه ی سوم یک ساختمان بزرگ. نفس زنان و بریده به مردی که تنها در کلاس منتظرم ایستاده سلام می گویم. سلام می گوید و گرم احوالپرسی می کند. هم خوشحال است هم متعجب از حضورم در آن جا! سه سال است که این کلاس بزرگ با همه عطرهای بوم و رنگ و تینر و... اش را ترک کرده ام. به شدت همه ی این بوهای فراموش شده را استشمام می کنم. انگار بار آخرم باشد که به آنجا می روم! می گویم: "استاد با اجازه تان می خواهم بیایم پیش شما و نقاشی با رنگ ِ روغن را دوباره شروع کنم. این وقفه چند ساله مرا ببخشید که بی توجه به توصیه هایتان نیامدم!" گل از گلش می شکفد و از خوشحالی می خندد. از خودم بیشتر خوشحال است! باورش نمی شود که دوباره می خوام بروم کلاس نقاشی. کلاس تعطیل شده اما اینقدر حرف برای گفتن داریم که وقت کم می آوریم. چون چند سال است از فضای نقاشی دور شده ام سوالات زیادی راجع به سبک های جدید می پرسم(و خواهم پرسید) تصمیم خودم را می گیرم و می گویم که نمی خواهم سبک رئالیسم را که قبلا کار کرده ام ادامه دهم. دوست دارم این بار "امپرسیونیسم" را تجربه کنم.

... چقدر طرح دارم برای کشیدن!



!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 10:20 | 87/07/27

...

درد حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟!...

 

                                         (قیصر امین پور)

 

کاربران گرامی- دوستان ارجمند و عزیزم

این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد. از توضیح و ارسال نظر به صورت عمومی و خصوصی برای شما عزیزان معذورم.متشکرم.

 

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 14:7 | 87/06/12

 

یک توضیح در خصوص "میوه ممنوعه" به دوستان ارجمندم

 شعری که اخیرا سرودم( البته اگر بتوان به واقع اسم آن را شعر نهاد) موجب برخی سوء تفاهم ها و سوء برداشت ها از سوی دوستان عزیز شده است که ان را در قالب کامنت های خصوصی و عمومی آورده اند. از همین جا اعلام می کنم که دفاعی از خودم ندارم و خرده ای بر دوستان نمی گیرم.( هر کسی از ظن خود شد یار من) اما جهت روشن تر شدن برخی مسایل ناگزیر از توضیح دادن هستم. ناگزیرتر هم هستم که از نمونه اشعار شاعر بلند آوازه ای چون مولوی کمک بگیرم. البته تاکید می کنم که شعر من هیچ ربطی به حضرت مولانا و اشعار ناب و جان پرورش ندارد و تمام این توضیحات در جهت روشن تر شدن برخی نکات است.

تعدادی از دوستان بیان سروده"میوه ممنوعه" را نوعی کفرنامه و یا توهین و... به مقام خداوندی دانسته اند. اما اعتراف می کنم که نه این نوشته و نه اعتقادات و سبک و روش زندگی ام، هیچ تناسب و نزدیکی با حذف یا عزل خداوند و معنویت داشته و دارد و این نوشته تنها بیان یک گفت و گوی ساده بین مخلوق و خالق است.( هر چند با اندکی ایهام تعبیر دور و دیگر هم این می تواند باشد که مقصود مستقیما خدا و آفریننده ی حقیقی نباشد). اما حق می دهم که کسانی مانند آن شعر حضرت مولانا "برون را بنگرند" و "قال را" نه "درون و حال" را! و مانند داستان موسی (ع) که جمله ای شبیه این: " تو کجایی تا شوم من چاکرت/ چارقت دوزم کنم شانه سرت" را که بیانگر جسم مادی است را حمل بر توهین به خداوند دانسته بود.

حالا بد نیست به این بهانه هم شده کمی به شرح شارحان مثنوی بپردازیم. در جایی از مثنوی، مولوی حکایت عاشق شدن پادشاه به کنیزکی را آورده است. در این داستان پادشاه که به خاطر عشق به کنیزک او را خریده و نزد خود می آورد، بعد از مدتی متوجه ناخوش شدن حال او می شود و پس از خبر کردن حکیمان و پزشکان برای معالجه ی وی، سرانجام متوجه می شوند که او (کنیزک) خود عاشق زرگری در شهر دیگری است. بنابراین به دستور پادشاه زرگر نزد کنیزک آورده می شود. اما پادشاه دستور می دهد که حکیم شربت( به نظر می رسد زهر آلود) را به زرگر بخوراند تا حال او ناخوش و رویش زرد شود تا اندازه و حد عشق کنیزک به زرگر را بداند. سرانجام پس از این که زرگر بیمار می شود، رخترک هم با دیدن حال زار او از عشق او دست می کشد.(چون ز زنجوری جمال او نماند/ جان دختر در وبال او نماند). و سپس مولوی با اشاره به این نکته که " عشق هایی کز پی رنگی بود/ عشق نبود عاقبت ننگی بود..." (کنیزک نماد نفس حیوانی و زرگر نماد دنیا) اضافه می کند که خوراندن شربت به زرگر اراده خداوند بود و مقصود از پادشاه همان روح قدسی است که دستور به کشتن زرگر می دهد تا به این وسیله نکات دیگری را بگوید و روشنگری کند.نه این که عمل قتل و جنایتی صورت بگیرد و مولوی بخواهد آن را به راحتی توجیه و تایید کند.

کشتن این مرد بر دست حکیم                      نی پی اومید بود و نی ز بیم

او نکشتش  از برای  طبع شاه                      تا  نیامد  امر   و   الهام   الـه

شارحان مثنوی بارها اشاره کرده اند که مولوی همواره در سرودن اشعار مستقیما قصد پیچیدن نسخه ای اخلاقی برای جامعه ای که فاقد ارزش و اخلاق است و برخی مناسبات غلط در آن عرف شده است، ندارد. حتی از کلمات شسته و اتو کشیده هم استفاده نمی کند، او به هر ترتیب شده و به هنرمندانه ترین شکل از هر کلمه ای برای بیان مقاصد خود استفاده می کند و کاری به درستی یا نادرستی و شایستگی و ناشایستگی استعمال برخی کلمات ندارد. مولوی قصد دارد که خواننده، خود اصل و معنی هر سخن را دریابد و از برداشت های ناسنجیده و شتابزده و خرده گیری های عیب جویانه دست بردارد. همچنان که می گوید:

ای برادر قصه چون پیمانه ای است                      معنی اندر وی به سان دانه ای است

دانه ی معنـی بگیرد  مــرد  عـــقل                       ننگرد پیمــانه را   گـــر گشــت نقـــل

مولوی از جمله شاعرانی است که در شعر خود از بیان بسیاری از کلمات، که البته در عرف امروزی و بیشتر از تریبون های رسمی ابا می شود تا خود را متعهد تر! و اخلاقی تر بنماییم!، به راحتی استفاده می کند اما در عین حال آگاهی می دهد.قصد بی ادبی هم ندارد(از خدا جوییم توفیق ادب) .کلماتی مثل "خر" (کین سخن را در نیابد گوش ِخر) ، "ابله" (نیستی بگزین گر ابله نیستی)، روباه و... را صریحا به افرادی که به برخی ناآگاهی ها دچارند نسبت و هشدار می دهد. نه این که توهینی در کار باشد. همچنان که در داستان موسی و شبان از زبان شبان برای خداوند جسمی مادی چون انسان تصور می شود. در حالی که خداوند جسم نیست و مولوی در پایان این حکایت باز هم خرده گیری موسی از چوپان یا همان شبان را (از زبان خداوند) نفی و نهی می کند.

من در "میوه ممنوعه" قصد هیچ توهینی به مقام خداوندی نداشته و ندارم به غیر از این هر کسی به تعبیر خود می تواند هر برداشتی از متن حقیر بکند.

باز هم تاکید می کنم این تمثیل ها از آثار مولوی بزرگ تنها در جهت روشن شدن برخی مسایل است نه این که شعر من حتی نشان و ارزش کوچکی به اندازه شعر شاعر بلند آوازه ی ایرانی داشته باشد. در پایان ضمن تشکر از انتقادات دوستان باز هم رجوع می کنم به این شعر عارفانه مولوی که خیلی دوستش داشته و دارم:

باز دیــوانه شدم مــن ای طبیــب                    باز سـودایی شدم من ای حبیب

حلقه های سلسه ی تو ذو فنون                    هـر یکی حلـقه دهد دیگر جنــون

داد هــر حلقه فنــونی دیگر است                   پس مرا هردم جنونی دیگر است

پس فنون باشدجنون شداین مثل                   خاصــه در زنجیــر این میــر اجــل

آن چنان دیــوانگی بگسسـت بند                    که همــه دیوانگــان پنــدم دهنـد

 

                                              والسلام

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 13:59 | 87/05/28

الهی،

از خاک آدم کنی و با وی چندان احسان کنی،

                                                                                  ناخوردن ِگنـدم با وی پیـمان کنی و خـوردن ِآن

در علم غیب پنهان کنی، آنگه او را زندان کنی

و سال ها گریــان کنی ، جباری تو کار جبـاران

                                                                                 کنی ، خــداوندی تو کار خداونــدان کنی...

(خواجه عبدالله انصاری)

                                           

 

 

 میوه ممنوعه

 

میوه ممنوعه ات بودم، آقای خدا!

سیب و گندم بهانه بود.

 

همون موقع که زمین رو همزمان با بهشت آفریدی

فهمیدم که،

از اول هم بهشت مال ما نبود!

همون موقع که شیطان رو همزمان با بقیه فرشته ها آفریدی

فهمیدم که،

از اول هم بهشت مال ما نبود!

 

میوه ی ممنوعه ات من بودم

که آفریدی و نخورده از بهشت ما افتادی.

و هر دو تا مساوی شدیم؛

من از بهشتِ تو، تو از بهشتِ من

افتادم و افتادی

تو جهنم ِ تو، تو جهنم ِ من.

 

دیگه نه آدمی باقی مونده، نه خدا

شناسنامه ی من و تو اینقدر المثنی صادر شده

که کسی یادش نیست اول بار تو شناسنامه مون اسممون چی بود؟!

از روز ازل باید تا ابدش رو می خوندیم

از اونجایی که همش «لا» بودی؛

لامکان و لا زمان

از اونجایی که قرار نیست چیزی ازش بدونیم؛

لا کون و لا مکان

از اونجایی که هیچی نبود،

یکی بود یکی نبود، غیراز خدای مهربون هیچکی نبود

یه بود بود که نبود، یه نبود بود که خیلی بود...

از همون روزی که

گفتی بهشت رو برای ما آفریده بودی،

ما قدرش رو ندونستیم و اخراج شدیم!

از همون اول باید آخرش رو می خوندیم

 

از نه اول و نه آخری که خر ِ ما از کره گی هیچی نداشت

 

میوه ی ممنوعه ات من بودم

میوه ی «لا» مصرف ات

سیب و گندم بهانه بود.

                                     اما...

هیچی!

بی خیال آقای خدا،

 

                              «وَ یتَوُبُ اللهُ عَلَی مَن یَشَآء»*

 

 

 

 

 

*و خداوند توبه هر که را بخواهد می پذیرد(سوره توبه- آیه 15)

 

 

                                    تیر 87

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 23:23 | 87/05/24

ترانه ی کوچک

 

تو کجایی؟

در گستره ی بی مرز ِ این جهان

تو کجایی؟

من در دور دست ترین جای جهان ایستاده ام:

کنار تو

 

تو کجایی؟

در گستره ی ناپاک این جهان

تو کجایی؟

من در پاک ترین مقام جهان ایستاده ام:

بر سبز شور ِ این رود بزرگ که می سراید

برای تو.

 

(شاملو)

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 14:58 | 87/05/02

داستانک

پروانه ام هستی

 

 

هر شب پنجره اتاقش را باز می گذاشت تا خوابی راحت را با خنکای نسیم داشته باشد.در یکی از شب ها پروانه ای زیبا به درون اتاقش آمد. چرخی در اتاق زد و سپس لب به سخن گشود. چقدر اتاقت زیباست. تو آدم خوبی هستی، نه؟ احساس می کنم این طور باشد. و او همان طور هاج و واج به پروانه ای که ناشناخته وارد اتاقش شده بود و یکریز حرف می زد می نگریست. اوه خدای من! چه پروانه ی زیبایی بود. از کجا آمده بود؟ و نشانی اتاقش را از کجا می دانست؟ در همین فکرها بود که باز پروانه لب به سخن گشود. تو آدم خوبی هستی، نه؟ ببین! من می خواهم پروانه ات باشم. اجازه می دهی که همواره در اتاقت باشم. چرخی بزنم و برای تو آواز بخوانم؟ دلت می خواهد از سرک کشیدن به گل هایی که عمرشان چند روزه است، دست بردارم و فقط مال تو باشم؟ اما او همچنان مردد مانده بود. این پروانه ی زیبا چرا می خواست مال او باشد؟ جایش باید بین گل ها باشد. نه آنجا؛ داخل یک اتاقک ِتا حدود زیادی محبوس. تازه معلوم نبود که قصد و نیت پروانه از این که می گفت" می خواهم پروانه ات باشم" چیست؟ مگر می شود کسی همین طوری بیاید و بگوید "مال تو هستم"!

 هر طوری فکر کرد عقلش به جایی نرسید. ناگاه رفت سمت پنجره. آن را تا انتها باز کرد و به پروانه گفت برو. بی هیچ دلیلی! پروانه رفت، اما طوری او را نگاه کرد که شاید روزی برگردد...

روزها و ماهها سپری شدند. روزهای اول هر شب و بعد از آن هم، هر ساعت و دقیقه او لب پنجره ای که حالا برای همیشه تا انتها باز بود می نشست و پروانه اش را صدا می کرد. برایش آواز می خواند. گریه سر می داد و انتظارآمدنش را می کشید. آنقدر برای پروانه اش خوانده بود که تقریبا دیگر صدایش شنیده نمی شد و چشمانش هم از فرط گریه کم سو شده بودند. اما روزی از روزها بالاخره پروانه ی زیبا به کنار پنجره اش آمد. او از شوق لبخند زد، اما پروانه، نه! گفت:" پروانه ی من، چرا این قدر دیر آمدی؟ می دانی چقدر انتظارت را کشیده ام ؟ برایت گریه کرده ام ؟ هزار بار در فراقت خوانده ام ؟ حال و روزم را می بینی؟! اما پروانه با بی تفاوتی گفت:خب، که چی؟ و او دوباره پرسید: "چرا این قدر دیر آمدی؟". پروانه گفت: "آن موقع که خواستم پروانه ات شوم مرا از اتاقت بیرون کردی. گفتی برو جای تو اینجا نیست. اصلا از کجا معلوم که تو پروانه باشی؟! اگر واقعا هستی که باید جای تو بین گل ها باشد، نه این جا در اتاقی محقر که متعلق به آدمی تنهاست." گفتم: "از مدت ها پیش تو را می شناسم و دانستم که تو دوست مهربانی هستی و به همین خاطر می خواهم که با تو باشم. اما تو نخواستی این را.حالا بیایم پیش تو که چه بشود؟!"

 این بار نوبت او بود که لب به سخن بگشاید. پس گفت: "درست است! تو راست می گویی. من بیرونت کرده ام. اما پروانه ای دیگر... همه چیز را نمی دانی که!" پروانه گفت: "چه چیزی را؟" و او دوباره جواب داد: "تو پروانه ی زیبایی هستی. همان موقع که به اتاقم آمدی من شیفته ات شدم. اما چطور می توانستم دوستی با تو را باور کنم؟ چطور می توانستم پروانه به این زیبایی را در اتاقکی محبوس کنم. به همین خاطر بیرونت کردم. چون تو می خواستی "دوستی" با من را مثل بسته ای کادو شده به من بدهی. بدون این که من برای آن زحمتی کشیده باشم. بنابراین درکی از آن نداشتم.

تو را بیرون کردم تا بخاطر این دوری اشک بریزم.سر ِ این دوستی تمام هست و نیستم را بگذارم. گاه گاهی خیلی برایت دلتنگ شوم. شب ها به یادت بیفتم و هر شب پنجره اتاقم را چه هوا سرد باشد چه گرم برای تو باز کنم... آن وقت قدر و ارزش این دوستی را بدانم. دوستی ای که به پایش زحمت کشیده ام و تفاوت زیادی با روزی که خواستی یک باره مثل بسته ی پیچیده به روبان به من بدهی، دارد. چون حالا من هم مثل تو مدت هاست که شناخته ام ات و برای زحمتی که به پای این دوستی کشیده ام قدرَت را بیشتر می دانم و حالا می خواهم که تا ابد پیشم بمانی... پروانه ی من، من هدفم از بیرون کردنت در آن شب مهتابی از اتاقم، این بود که گفتم. حالا به من می گویی که پروانه ام هستی و تا ابد پیش من می مانی؟ حالا که به پای این دوستی تمام هست و نیست ام را گذاشته ام، می آیی کنارم؟"

پروانه همان طور ساکت مانده بود. مثل روزی که آرام و بی صدا آمده بود اتاقش. همانگونه که بی هیچ حرفی رفته بود. گفت: باور نمی کنم! و پرید و رفت... و او را با پنجره ای که همیشه تا انتها باز بود تنها گذاشت...

 

 

 

>>(یک توضیح ضروری: این پست مطلب هیچ ربطی به واقعه ۱۸ تیر سال ۷۸ ندارد و از قرار معلوم ریش تراش مفقودالاثر هم به رحمت ایزدی پیوست. روانش شاد!!)

 

 

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 11:56 | 87/04/18

سلام پدر، غمت دو ساله شد...

سلام پدر جان. حالت خوب است؟ روزگارت چطور است؟ دلمان خیلی برایت تنگ شده. مطمئنم که تو هم دلت برایمان تنگ شده. چون تو را خوب می شناسم. می دانم که هنوز هم که هنوز است نگران مایی، با لبخندهایمان خوشحال و با اشک هایمان غمگین می شوی... . همه ی این ها را من در خواب هایم می بینم. می بینم که در لباسی از نور و زیبایی آمده ای وبه ما می نگری... . یادت هست چقدر تلاش می کردی، یادت هست چه آرزوهایی داشتی، یادت هست روزهای آخر چقدر با من حرف زدی، چقدر سفارش کردی، یادت هست که یک شب هم ما را تنها نمی گذاشتی، یادت هست که از لباس مشکی متنفر بودی.... حالا دو سال است که این "یادها" را دوره می کنیم، دو سال است که تنهایی مان را یاد تو پر می کند، دو سال است که به خاطر اینکه ناراحت نشوی جلوی اشکهایمان را می گیریم، دو سال است که گه گاهی مشکی می پوشیم، دو سال است که مادر...

یادت هست رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟ تو که جایی تنها نمی رفتی، چگونه دلت آمد بدون ما بروی.آنهم رفتنی بی بازگشت. دنیای جدید تو اینقدر قشنگ است که نمی خواهی بازگردی؟ اگر این طور است رسم پدری نیست که در آن دنیای زیبا تنها بمانی اما من را با خود نبری که مثل تو زیبایی های آن جا را ببینم، مثل تو آسوده شوم از همه ی این زندگی سراسر آلوده و پر فریب، آسوده شوم از این همه تکرار و بیهودگی و پوچی، آسوده شوم از این همه دلسوزی های دل خوشکنک ِبی سبب، از همه چیزهایی که از بدِ روزگار سهم گریز ناپذیر ِنسل من است...

 راستی پدر جانم، " حال همه ی ما خوب است، اما تو باور نکن..."! از تو برای تو می نویسم. خوبِ من، غمت دو ساله شد.

خوابیده ای بخواب

از خواب تو من آگاهم...

 

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 0:21 | 87/04/01

 

تکــامل

پدران من، همه چوپان بودند

اما من، گوسفند شدم...

حالا اگر اجازه می فرمایید

سرم را می اندازم پایین

و از خیر این شعر می گذرم!

 

شعری از اکبر اکسیر- شاعر آستارایی

---------------

>>مشاهده کنید بازتاب گزارشم را(در مورد سفر رییس جمهور به گیلان) در پارسینه و شمال نیوز

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 13:28 | 87/02/21

بعضی از شعرها رو هر چقدر می خونم خسته نمی شم.نمونه اش این شعر نصرت(رحمانی)، شاعر گیلانی .

 

انهدام

 

این روزها

اینگونه ام، ببین؛

دستم، چه کند پیش می رود، انگار

هر سطر باکره ای را سروده ام

پایم چه خسته می کشدم، گویی

کت بسته از خم هر راه رفته ام

تا زیر هر کجا حتی شنوده ام

هر بار شیون تیر خلاص را

 

ای دوست

این روزها با هر که دوست می شوم احساس می کنم

آنقدر دوست بوده ایم که دیگر

وقت خیانت است

انبوه غم حریم و حرمت خود را

از دست داده است

دیریست هیچ کار ندارم

مانند یک وزیر

وقتی که هیچ کار نداری

تو هیچ کاره ای

من هیچ کاره ام یعنی که شاعرم

گیرم از این کنایه هیچ نفهمی

 

این روزها

اینگونه ام

فرهاد واره ای که تیشه ی خود را

گم کرده است

آغاز انهدام چنین است

اینگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان

 

یاران

وقتی صدای حادثه خوابید

بر سنگ گور من بنویسید

 

- یک جنگجو که نجنگید

اما... شکست خورد

 

 

نصرت رحمانی

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 21:57 | 87/01/21

ايام عيد رو دوست دارم در بي خبري و حاشيه بگذرونم.تنها خبر قابل عرضي كه دارم پخش يه فيلم ضد ديني ديگه به نام "فتنه" و دوباره آشوب و بلواست.فقط مي تونم بگم متاسفم.براي تمام گروههايي كه شعار "مرگ بر ..."سر مي دن!خوبيش فقط اين بود كه شوراي حقوق بشر سازمان ملل سريع قطعنامه ي منع هتك حرمت عليه اديان رو تصويب كرد. اما اين ايام تعطيلي بد نديدم كه تعدادي از شعرهام رو بذارم اينجا.البته بازم مي گم.هيچ ادعايي در زمينه ي شعر ندارم.

چند شعر از خودم!

 

 ***

می آیی و می روی

می روی و می آیی

تنهایی تنهایی

تن

هایی

از آخر هم مال خودم نبودم

مال هیچ کس

مال هیچ، بودم

هیچ فقط بودم

کس نبودم

بی خیال!

در دایره ی قسمت ما نقطه ی پرگار هم نیستیم!

 

پایم دل نمی داد،دلم پا نمی داد

تنهایی تند تند می رفت و می آمد

با خود شیفتگیِ کودکانه اش

اما پایم دل نمی داد و دلم پا نمی داد، خسته تر از اینها بود

خسته تر از تنهایی

خسته تر از شوق آمدن و رفتن

دویدن و لی لی کردن روی متروکِ ذهن

ذهن که نبود

گاراژ بود

پارکینگ بی عوارض بی متفرقه بود

یا خیال می کرد که خیلی بود!

یک پدر خوانده ی متعهد

یک پدر سوخته ی غیر متعهد

آه،" زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد"!

سهراب هم نمی دونست

نه از زندگی، نه خانه ی دوست!

نه آدرس یک تنهایی که حرص پرشدن اش دنیا را برداشته!

سهراب باید بداند؟!

وقتی به خدا ربطی ندارند

خدا که هیچ ربط ندارد

ربطش هیچ خدا ندارد ندارد

این دل سینما نرفته ام

هر روز می نشیند و به این فیلم تکراری به دقت نگاه می کند؛

گم شدن یک شوق در بازار هلهله

انهدام یک تهی از چیزی که از هیچ بوده

از هیچی ای که خیلی چیز بوده

نه زیر میز هیچ جا نبوده

حالا دارد از خنده روده بر می شود

چاپلین نیست که بخنداند

تنهایی هست که فقط هست

که آره، من هم هستم!

تا آخر خط

بگیر و برو ته کوچه

هیچی نیست

اونوقت می شه تا اونجا

با هیچی و تنهایی از ته دل خندید

خن

دید!

_(یعنی همون جا)_

 


من قاتلم

دیشب مورچه ای را کشتم

که در تاریکی نوک انگشتانم

را می گزید

دوئل در تاریکی

برای خودش عالمی دارد

هیچکاک بهتر از خدا می داند!

 


اصلا فایده ندارد خانم مونالیزا

لبخندت ژوکوندی باشد یا نه

دوزار که به جیب داوینچی نمی رود

_خدابیامرز_ اینقدر عاشقت بود

یادش رفت ابرویت را بکشد

لبخند پیش کش!

ایناهاش دارد صدایش در می آید

همه زل زده اند به تو؟!

به کسی چه که تو مثل سابق نمی خندی!

 


همین که آرام می آیی و می روی

همین که هزار بار در روز به جای تمام گفتنی ها

به آغوش می کشی

همین که...

معشوقه ی باشکوه و غمگین من

دلفریب و دل انگیز و دلبرک من...

هیچی!

 


دیروز تمام همسایه ها منتظر بودند

تبش هذیان داشت

دوستت دارم، دوستت دارم

هر چه ماندند عرق نکرد

می گفتند تب تند زود عرق می کند

هه!

(آدم دمپایی ابری بجوه

ضایع نشه)

دوستت دارم، دوستت دارم!

 


...

...

...

(به پیشنهاد دوستان، سانسور هم چیز خوبیه!)


پوچ، پوچ، پوچ

گلی در کار نیست!

دیگه کسی حوصله ی حدس زدن تو بازی رو نداره

(گل یا پوچ؟)

پس فقط

پوچ، پوچ،پوچ!

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 19:50 | 87/01/10

مطالبات، آری یا خیر؟

رابطه ی بین دولت ها و ملت ها همواره به یک اصل اساسی وابسته بوده است.هرگاه که دولت ها بتوانند بیشترین درصد از «مطالبات» مردم را برآورده کنند،از اقبال بیشتر طیف های مختلف جامعه برخوردار بوده و می توانند حمایت آنان را در مسایل حساس منطقه ای و جهانی پشت سر خود ببینند. در واقع میزان پاسخگویی به مطالبات اقشار مختلف جامعه نقش بسزایی در نوع رابطه مردم و حاکمیت دارد.مطالبات افراد جامعه مسایل مختلفی رادر بر می گیرد که قالب این خواسته ها شامل مواردی از جمله تهیه ارزان مسکن و کالاهای اساسی ،حقوق مناسب در قبال کار و خدمات،حل مشکل اشتغال و ازدواج و مسایلی از این قبیل می شود.به جز اینها نکات دیگری مانند آزادیهای مدنی،سیاسی واجتماعی،برخورداری از حقوق برابر و مساوی در برابر قانون،دخالت دادن مردم و سازمانهای مردمی و فعال در تصمیم گیریهای جزءوکلان یک کشور ،آزاد وشفاف بودن جریان اطلاع رسانی و...نیز در مراحل بعدی مطالبات گروههای مختلف قرار دارد.

دولتها نیز با آگاهی از این خواسته ها سعی می کنند تا بر اساس عقاید خود، حداقل ها را برای ملت های خود فراهم کنند تا از این طریق روابط خود را بیش از پیش مستحکم تر سازند.اما پرسشی که وجود دارد این است که این مطالبات تا کی بایدادامه  داشته باشد؟ آیا مطالبات باید وجود داشته ویا اصلا جزو عوامل تعیین کننده بین رابطه ی دولت- ملت باشند؟

شاید این تلقی وجود داشته باشد که بالاخره مردم در هیچ زمانی نمی توانند بدون خواسته باشند و نمی توان هم تصور کرد که روزی مطالبات آنها به پایان برسد.چون هر چقدر که از زمان می گذرد و هر چقدر که افراد به رشد فکری و یا سنی برسند،به همان اندازه نیز خواسته هایشان بزرگتر شده و تا پایان عمر و زمانی که نسل انسان وجود دارد،خواسته هایشان به آخر نمی رسد.ولی اگر بخش بزرگی از مطالبات آنها ،از اولیه و ابتدایی و احتیاجات اساسی شان گرفته تا ثانویه واعتقادی و آرمانی،تحقق یابد باز هم آنها برای برآورده شدن خواسته های کوچک و بزرگ خود چشم به انتظار مساعدت دولتها می مانند؟تا بالاخره پس از سالهای طولانی چند مورد از آنها محقق شود؟

هر چند که وجود مطالبات در بین افراد جامعه (هر چقدر که بیشتر باشد) موجب خوشحالی دولتها می شودوآنها علاقمندند که طیفهای بیشتری از مردم از این لحاظ به آنان وابستگی داشته باشند. اما در جوامع جدید و پس از تغییر ساختار نوع رابطه ی حاکمیت با مردم، بسیار تلاش می شود که امور به خود مردم واگذار شود تاآنها حداقل از بعد اقتصادی و مشکلات معیشتی به نرم مطلوب برسند و پس از دستیابی به این مهم ،عمده ی تلاشها واهدافشان را بر روی ایجاد فضا برای فعالیتهای مدنی،اجتماعی،سیاسی وبالا بردن وزن ملت در سرنوشت شان متمرکز کنند.اینکه روزی خود تصمیم بگیرند که چگونه زندگی کنند وچه بخواهند و به چه طریق به اهداف خود دست یابند.

بنابراین دیگر مطالبات عامل تعیین کننده ی نوع روابط نیست و می شودگفت که هر دو طرف(دولت- ملت) با توجه به حقوق و جایگاهشان ، خود را موظف می کنند برای کسب منافع و ارزشهای طرف مقابل تلاش کنند. اینطور دیگر نه مردم با نگاهی متنفعانه به دولت می نگرند و نه دولت با اذعان به خواسته های آنان ،خود را به عنوان عامل اصلی تعیین کننده در برآورده کردن خواسته ها می بیند واز موضع قدرت به آنها توجه می کند که هر بار اراده کرده و صلاح بداند نیازهای افراد را برآورده کند. بر این اساس دیگر رابطه ی آنها داد وستدی نیست. آنها می کوشند تا با کمک یکدیگر منافع جمعی خود را در داخل و خارج حفظ کنند و هیچ کدام «وسیله » دستیابی به هدف خود نیستند. حس برتری و سالاری در بین هیچ کدام وجود نداشته و نوع رابطه ی آنان بر اساس حقوق متقابل فردی و اجتماعی است.

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 16:51 | 85/11/03

گاهی حق با دروغگوست

داخل ماشین نشسته اید. از دیدن ناهمگونی چهره ی مغازه ها تا فکر کردن به قسط ماشین، اجاره خانه و حتی بغل دستی تان که کمی تا قسمتی خود را به اتان چسبانده اخم هایتان توی هم می روندو روی ترش می کنید. توی این اوضاع و احوال یکهو از فرو رفتن ماشین در چاله ی خیابانی یکه ای خورده و یادتان می آیدکه کرایه ی ماشین را نداده اید. پس از لحظاتی این جیب و آن جیب کردن و پیدا کردن پول خرد آن را به راننده می دهید و منتظر می مانید تا اضافه کرایه تان را به شما بدهد،اما مقدار پولی  را که راننده پس از لحظاتی کوتاه به شما می دهد  آن چیزی نیست که باید می داد. به خودتان نهیب می زنید آخر چند بار و چند دفعه باید در فلان مسیر و فلان خیابان شاهد چنین اوضاع و احوالی باشید.وقتی هم که اعتراض می کنیدراننده درپاسخ می گوید:پول خرد ندارم.در حالی که بغل دستش وزیر فرمان ماشین ظرفی قرار دارد که درآن پر ازپول خرد است. با این وجودبحث کردن  وغر زدن فایده ای ندارد و به اصطلاح همین است که هست.

راستی چرا در برخی مواقع دروغ گفتن اینقدر قابل پذیرش می شود. آنقدر عادی که بدون اعتراض باقی می ماند؟

ممکن است در این بین دو طرف(راننده و مسافر) آنقدر با هم جر و بحث کنند تاهر یک دیگری را متهم به دروغ گفتن کنند. مسافر،راننده ماشین را که چرا با وجود داشتن پول خرد دروغ می گوید.راننده هم مسافر را،که حرفش دروغ محض است و گفته اش صحت ندارد.این مساله یعنی به طرف مقابل انگ دروغگویی چسباندن بارها و بارها در محاورات روزمره اتفاق افتاده است.فروشنده ای که قسم می خورد فروش جنس اش سودی برایش ندارد.دوستی که از انتقاد دوستش رنجیده و گفته های دوستش را دروغ می پندارد و... .اما نمی توان تصور کرد که این نوع گفتمان فقط در بین مردم کوچه و بازار رواج دارد.سیاستمداران،ورزشکاران،هنرمندان وحتی نویسندگان و اهالی فرهنگ هم که هرجا منافعشان در معرض خدشه باشد طرفِ به اصطلاح مزاحم را دروغگو خطاب می کنند و تا آخرین حد ممکن تلاشهای وصف ناپذیر خود را ادامه می دهند.چه انگها که پشت هم برای چسبانده شدن ردیف نمی شود وآنقدرجرو بحث کشدار می شودکه از نسبت دروغ دادن در حوزه اخلاق و شخصیت گرفته تا شکل ظاهری فرد نیز مورد دعوای طرفین قرار می گیرد!!.

در تمام این مشاجرات قبل از اینکه موضوع دعوا مطرح شود، بحث بر سراین است که مخاطب حتما دروغگو وطرف دیگر دعوا حتما راستگو می باشد. حال هر چقدر که بگویند آدمی همواره به دنبال حقیقت است باز مانع از آن نمی شود تا همین آدمیان در زندگی روزمره ی خود بارها دروغ از دید خود مصلحتی را نگویند. واقعیت این است که اکثر اوقات دو طرف دعوا دروغ می گویند.اما آیا می توان گفت که این گونه دروغ گویی ها به ضرر شخص و جامعه و حتی کل بشریت است؟ به عقیده نیچه «ما به شاعران حماسی رخصت دروغگویی می دهیم زیرا در این مورد منتظر وقوع هیچ پیامد مضری نیستیم.از این رو دروغ در جایی که خوشایند محسوب می شود جایز شمرده می شود.دروغگویی به فرض بی ضرر بودن امری زیبا و جذاب است ...وجایی که آدمی قادر به دانستن هیچ امر صادقی نیست در آنجا دروغ جایز شمرده می شود.» نیچه در جایی دیگر هم در اینباره گفته است:«لذت هنری بزرگترین نوع لذت است زیرا به طور کلی حقیقت را در شکل دروغ بیان می کند . براین اساس مفهوم شخصیت و آزادی و اختیار توهماتی ضروری اند. به این ترتیب حتی میل به حقیقت نیز مبتنی بر دروغ است.»

دروغ را می توان در آثار بسیاری از هنرمندان و نویسندگان هم دید.همه ی ما می دانیم که آنچه در ذهن یک نقاش یا یک نویسنده وجود دارد خالی از حقیقت بوده و دروغ است اما از آن به بهترین وجه لذت می بریم.یا کسی که از اجرای عدالت سخن می گوید. همه ی ما می دانیم که عدالت واقعی دست یافتنی نیست اما با این حال از بیان آن لذت می بریم.بنابراین برای ما که هر روزبرای هر چیز،حتی نفس کشیدن  هم هزینه می پردازیم، چه اشکالی دارد که یکبار هم شده برای دروغ هزینه بدهیم. هزینه ای که بی ضرر است و فرقش با واقعیت مثلا چند تومان کرایه ی بیشتر است. با این همه مشغله ی فکری چه کسی حوصله ی دردسر و مشاجره دارد؟ پس بگذارید در جاییکه به قول نیچه نمیدانیم چی به چی است ونیست،کمی دروغ (حتما)ضروری بگوییم و لذت ببریم.البته اگر دغدغه ی خدشه به نام و نشان (خوشمزه ترین پاره ی عشق به خودمان ) بگذارد.

 

 

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 0:47 | 85/10/22

درد مشترک رفرمیست های دینی

از ابتدای ماه محرم امسال از سوی نهادهای فرهنگی واسلامی و رسانه های کشور در مورد رواج برخی عنا صر خرافی در عزاداری های این ماه و لزوم زدودن آن عناصراز چهره ی واقعی دین اسلام صحبتهای زیادی شد. تاکید این نهادها که سعی داشتند(با همکاری رسانه ها ) افکار عمومی را هم با خود همراه کنند این بود که مردم در تکیه ها و مساجد و هنگام عزاداری از آنچه که از سالهای گذشته تاکنون وجود داشته اندکی فاصله گرفته وبه سمت جنبه های معنوی منا سبات دینی گرایش پیدا کنند. دوری از خرافه گرایی در مراسم و مناسک دینی چند سالی است که جزو دغدغه ی مسوولان فرهنگی و دینی کشور شده است. می توان گفت اولین جرقه ی دوری جستن از خرافات و استفاده از تصاویر و ابزار آلاتی که هیچ تناسبی با شأن معصومین و ائمه اطهار نداشتند را رفرمیست های دینی در چند دهه ی اخیر زده اند. در واقع آنچه که  امروز به آن توجه و تاکید  می شود اولین  سنگ بنای  اصلاحات دینی  که از آن

نام می برند،است.

رفرمیست های ایرانی طی یک دهه ی اخیر هم در سطح مراکزعلمی،دانشگاهها و برخی نشستها تلاش زیادی برای رفرم دینی از خود نشان دادند. اما عمده نظریات و مباحث آنان پس از یک دهه، در حد محفلی ودر جمع های خودمانی آنان باقی مانده و نتوانست همراهی سطوح و طبقات مختلف جامعه را (به دلایل متعدد) با خود ببینند.با این وجود آنچه که هم اکنون به عنوان اولین سنگ بنای اصلاحات دینی از آن یاد می شود(مقابله با تصاویر غیر واقعی از معصومین و امثالهم) مد نظر روشنفکران دینی حال حاضر نبوده و نیست. زیرا به اعتقاد جامعه شنا سان دینی و انسان شناسان، طبع بشر تمایل عجیبی دارد تا حقایق دینی را در لفافه ای از تشریفات و شعایر بپوشاند.مناسکی که تنها به خاطر رقابت با سایر ادیان به وجود آمده و برآمده از خود دین نیستند.براین اساس ،روشنفکران دینی به دنبال چیزی شبیه آنچه هستند که لوتر در غرب(به عنوان انسان متدین مسیحی) پس از مشاهده ی تشریفات بیش از اندازه ی مسیحیت، اعلامیه ی ده ماده ای نهضت اصلاح دینی را تدوین و پرچم پروتستانتیزم عقل گرای مسیحی را علیه جهالت کلیساییان برافراشت.

اصلاح طلب ها و رفرمیست های دینی ایران برخورد با برخی مناسک را که برآیند گرایش توده های مردم  حین برگزاری  مراسم  مذهبی است ، چندان واجب لازم   نمی بینند. بلکه بیشترین تاکید و مقصود آنان این است که بتوانند به وسیله ی دین پژوهان و روشنفکران دینی،ساحت دین اسلام را(فارغ از تعصبات خاص) از وجود هر زنگاری بپالایندودر این راستا پس از انجام اصلاحات دینی به اصلاح و بهبود ساختار قدرت کمک کنند. زیرا در ایران هنگامی که از اصلاحات صحبت می شود،(به دلیل پیوستگی دین با قدرت و سیاست)نمی توان از اصلاحات دینی فارغ شد. بنابراین اگر قراربراین باشد تا ساختار قدرت در تمام زمینه های اقتصادی ،اجتماعی،سیاسی و...اصلاح شود ناگزیر از اصلاحات دینی هستیم و اصلاحات سیاسی و اقتصادی واجتماعی و...به تنهایی کافی و تامین کننده ی یک رفرم همه جانبه نیست.

ساختار قدرت در هر جامعه ای کمک زیادی به برخورد با منافقان و گسترده شدن مسایل دینی در سطح جامعه می کند ،از طرف دیگر دین هم با مشروعیت بخشیدن به ساختار قدرت کمک می کند.به همین خاطر رفرمیست های دینی در سراسر جهان تلاش زیادی می کنند که این داد و ستد بین دین – قدرت به نحوی باشد که منجر به مسایلی اعم از فساد ،ریاکاری،خرافه گویی و... نشود.

پیوستگی و گرایش ایرانیان از قرون گذشته به مسایل دینی باعث شده که روشنفکران دینی ایرانی علاقه و تلاش زیادی برای رسیدن به چهره ی واقعی دین از خود نشان دهند. به اعتقاد آنان راه نجات بشر ،خصوصا ذات دین باور ایرانی ها از معبر دین می گذرد و چه بهتر که از این راهگذار بهترین ها را نصیب برند.با این وجود آنچه که مقصود این دسته از رفرمیست های ایران است تاکنون توفیق چندانی نیافته و آنان امیدوارند با افزایش سطح درک و برداشت عامه ی مردم از مسایل دینی و دغدغه ها و بحثهایی که مطرح می کنند ،این بحث و نظر ها را از محفلهای خودمانی به جمع طبقات مختلف جامعه ببرند.

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 0:28 | 85/10/19

RSS