می دانم که می دانی
با هم تمرین می کردیم. اشعار مختلف. تو می خواندی و من گوش می سپردم. می گفتی: حالا بهتر شد؟ جواب من مثبت بود. اما می گفتی نه. باید بهتر از این شود. خودم بارها دیدم که هر بار می خواندی "از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟ / به کجا می روم آخر ننمایی وطنم؟" آنوقت می گریستی... بی اختیار. و چه اشکالی دارد گاهی مردها برای دردهایشان گریه کنند؟
دلم برای آن تمرین های شبانگاهی، برای صدایت تنگ است.
می دانی پدر، همه ی حرف های پدر-دختری را نمی شود اینجا نوشت؟ همه ی چیزها را؟ می دانم که می دانی. می دانی که سه سال گذشته است. سه سال است که یک بار هم نخواندی، حتی زمزمه هم نکردی تا دلم خوش شود.
وقتی خاموش شدی، فهمیدم که دیگر نمی شنوم صدایت را، دیگر با هم تمرین نمی کنیم. دیگر از علاقه ات به شعر برایمان نمی گویی. دیگر نباید منتظر صدای پاهایت باشیم. سخت است اما بهتر است زیاد سخت نگیرم. چون حالا من هم خاموش شده ام و کسی هم صدایمان را نمی شنود و صدایمان هم در نمی آید. و انگار هم این صدا چه در بیاید چه در نیاید فرقی ندارد. پس هیچ نمی گویم. چون می دانم چه بگویم، چه نگویم، می دانی.
اما نمی دانم چطور است که سه سال سر کرده ام؟ و سر کرده ایم؟ بی آنکه هیچ چیزی گفته باشیم. فقط خیالمان جمع ِ جمع است که دور از ما نیستی. همین دور و برها، زیر درخت سیب. همان که خودت کاشته بودی تا روزی سبز و پرمیوه شود. همان درختی که قرار نبود میوه هایش را ما تنها بخوریم. راستی اگر خواستی گاهی یواشکی هم شده بیا. توی حیاط، اتاق ها، هر جایی که دلت خواست. هیچ چیز هم نگو. اشکالی ندارد. فقط جوری بیا که متوجه شویم دوباره آمده ای...
وقتی آمدی، قول می دهیم از شادی هم سر و صدا نکنیم. خودت که بهتر می دانی، ما هم خاموش شده ایم؟!



