تبليغاتX
بـی سببــی -


آرماندو

پشت ویترین کتابفروشی بدر ایستاده ام. از بین کتاب های جورواجور و کهنه و تازه چاپ، چشمم به "چه گوارا" با کلاهش می افتد و بی اختیار گریه می کنم! چه گوارا گریه دار است؟ نه، نیست! اما برای من حتما گریه دار است. چه گوارا، روزهای بارانی، بوی جوی مولیان، داربی فوتبال، نامجو، بوم و رنگ، شمس، روزنامه اعتمادملی، زلف بر باد... همه چیز مرا به گریه وا می دارد. همه چیز....اصرار نکن که چرا؟ نمی دانم. نمی توانم بدانم. اصلا قبل از اینکه بدانم چرا و به جوابی برسم اول اشکهایم جاری می شوند. لامصب ها اجازه نمی دهند اول فکر کنم، ببینم کجا هستم، برای چه و چرا؟! اما بی اجازه سرازیر می شوند و آنموقع می فهمم که آنها منتظر توجیه و بهانه هم نیستند. خود اصلا توجیه و بهانه اند. آنوقت دیگر نیازی نیست به باران های ریز و سرد شمالی بد و بیراه بگویم و در خیابان های گِلی، به اوضاع سیاسی فکر کنم و هر کاری دیگر.

تازه این موقع هاست که فرق بین خودم و مانکن های پشت ویترین ها را می فهمم. چون گاهی تا ساعت ها آنقدر به جایی خیره می شوم، که وقت خسته شدن چشمهایم دوباره یادم می آید. "تولد تولد تولدت مبارک!، sorry به خدا یادم رفت! آی یای یای... اینقدر ناامید نباش. دیوونه ای عزیزم! کی؟ آخر فروردین؟ وسط مرداد؟ بدو، زود باش دیر شد. وقت نیست. اول بذار به این مخابرات لعنتی و massage sent فحش بدم. بعدا بعدا خیلی دیگه فرصت دارم خودمو بزنم به اون راه. نه بابا مشکلی نیست که! گرفتاریه دیگه..."

چقدر دوست دارم روی برگ های خشک پاییزی کف پیاده روهای ِ موزاییک شکسته بدوم. وقتی برگی از درختی می افتد، خودبخود حکم له شدنش را صادر می کند. چقدر فرصت دارم این روزها به ناممکن ها فکر کنم. چیزهایی که می توانستند ساخته شوند اما ویران شدند. اول خودم ویران شدم. بعد ویرانی ام به آن ها هم سرایت کرد. یک گندِ مذاب...

 "اینقدر ناامید نباش honey!...توهین نباشه، این یکی رو من از خدام بیشتر می دونم! خبرو خوندی؟ واقعا همین دیروز بود؟"

هی، کی میدونه کی داشت از [...]  حرف می زد؟! بدو بدو... آرماندو دیر شد به خدا.

 

!! نوشته شده توسط فرشته رضایی | 15:58 | 88/08/02

RSS